تبليغاتX
جیشت!

تا به امروز دسته بندی وبلاگ ها در دو گروه زیر خلاصه می شد:

۱. وبلاگ هایی که نویسنده در آن ها دست نوشته های خودش را می نویسند این دست نوشته ها طرفداران و منتقدان خاص خود را دارد ولی به هر حال زاییده ذهن خلاق نویسنده است.

وبلاگ های با مضامینی مانند عشق، دوستت دارم، love، چرا رفتی، چرا پر پر شدی و...، که نویسنده چهار تا شعر عاشقانه را از اطراف جمع کرده و پشت سر هم بلغور می کند. این شعرها همراه با یک عالمه عکس قلب و French Kiss و چیزهایی از این قبیل است.

اما امروز طی کنکاش های بنده در اینترنت، نوع جدیدی از وبلاگ به نام وبلاگ دزد کشف شد! نویسنده این نوع وبلاگ فردی است که در سال "نوآوری و شکوفایی" و با این همه شکوفایی که از در و دیوار بالا می رود (!) خلاقیتش در زمینه دزدی شکوفا شده است! برای آشنایی با این نوع جدید وبلاگ به آدرس زیر بروید!

وبلاگ دزد (کلیک بفرمایید)!!! 

البته این آدرس برای کسانی جذابیت دارد که پست زیر را در وبلاگ بنده مشاهده فرموده باشند:

چندین پست قبلی بنده (کلیک بفرمایید)

 

+ نوشته شده توسط ریحانه در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 و ساعت 15:52 |

داشتم روزهای جهانی رو نگاه می‌کردم، چند تا نکته توجهم رو جلب کرد:

۱. تعداد زیادی از روزها به نام حیوانات مختلفه، مثل:

·         ۲۳ می (۳ خرداد): روز لاک‌پشت

·        ۱۴ ژوئن (۲۵ خرداد): روز لاک‌پشت دریایی

·        ۱۶جولای (۱۶تیر): روز مار

·         ۱۴ آگوست (۲۴ مرداد): روز مارمولک

·         ۲۰ مارس (۳۰ اسفند): روز قورباغه

 

          

۲. هر چی فکر کرد هدف از برخی از نام‌گذاری‌ها رو نفهمیدم:

·         ۱۹ نوامبر (۲۹ آبان): روز توالت

·         ۱ مارس (۱۱ اسفند): روز زنان رنگین پوست

 

۳. یک روزهایی است که اصلا توی کشور ما حرفش هم زده نمی‌شه:

·         ۲۹ آوریل (۱۰ اردیبهشت): روز رقص

·         ۱۵ ژانویه (۲۶ دی): روز خنده

 

۴. بعضی از روزها هم خیلی جالب بودن (تا به حال به گوشم نخورده بود):

·         ۲۹ اکتبر (۸ آبان): روز کوروش

·         ۱۳ آگوست (۲۳ مرداد): روز چپ دستان

 

 

 

+ نوشته شده توسط ریحانه در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 و ساعت 0:42 |

نام: جیشت

نام والد: ریحانه

محل تولد: اینترنت

تاریخ تولد: نوروز 85

سن: دوسال

آدرس محل سکونت: jisht.blogfa.com

گرایشهای فکری: غیر سیاسی،غیر فرهنگی، غیر آموزشی، غیر اخلاقی،غیر عبادی، غیر ...

 

     

 

تولد وبلاگم مبارک!

 

+ نوشته شده توسط ریحانه در جمعه دوم فروردین 1387 و ساعت 16:27 |

  - چی؟ سفارش من؟

- آخه سفارش من توی منوی شما نیست!

 

- من یک عید خوشمزه می­خوام با سس خواب فراوون!

- بی زحمت اگه می شه یک ذره چاشنی مهمونی­اش رو کم کنید!

- یک سالاد آرامش هم بذارین تنگش!

- نوشیدنی هم برام دلستر مهربونی بیارین!

- دسر؟

- دسر رو قبلا سفارش دادم، همۀ دوست­های قدیمی!!!

                    

+ نوشته شده توسط ریحانه در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 و ساعت 0:23 |
اگه هواپیمایی که سوار شدی، از شانس خوبت، فوکر ۱۰۰ باشه ...

اگه بغل دستت یک خانم بچه به بغل نشسته باشه ...

اگه در حین خوردن صبحانه بچه ی خانم بغلی، هر چی رو که از چند روز پیش خورده بالا بیاره ...

اگه خانم بغلی، برای جمع و جور کردن این کثافت کاری بچه اش از شما کمک بخواد ...

اگه وقتی به  مهرآباد رسیدی، تاره بفهمی الان ساعت ۱۰:۳۰ دقیقه ی روز بیست و دوم بهمنه...

اگه مجبور بشی واسه یک مسیر ۱۰ دقیقه ای، ۱۲ هزار تومان پول تاکسی تلفنی بدی ...

اگه واسه یک مسیر ده دقیقه ای، به اندازه ی همون بازه ی هواپیما سواری، توی ترافیک بمونی ...

اگه ...

                          

 به این می گن هواپیما سواری دولا دولا ...


پ.ن. از اون جایی که دوستان، توی وبلاگ aerospace82 دارن همدیگه رو تیکه پاره می کنن، تا جواب مسابقه شخصیت شناسی رو پیدا کنن، در این جا اعلام می کنم که نتیجه ی این مسابقه به زودی اعلام می شود!

 

+ نوشته شده توسط ریحانه در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 و ساعت 17:33 |
سازمان شیلات اعلام کرد که به متقاضیان پرورش زالو تسهیلات اعطا می شود!

                

به گزارش RBA NEWS این تسهیلات به آدم های زالو صفت که بتوانند در طول یک ماه به اندازه ۳.۷ درصد، این صفت خود را ارتقاء بخشند، نیز اعطا می گردد!

به افرادی که با این پرورش و رشد هر چه بیشتر این صفت در خود بتوانند جان چند نفر آدم را به لبشان برسانند نیز تسهیلات ویژه اعطا می شود!

 اگر تعداد آدم های جان به لب رسیده از تعداد موهای سر تقاضادهنده تسهیلات بیشتر شود، تسهیلات ویژه تر نیز اعطا می گردد!

بنا به اعلام سازمان شیلات شرایط واگذاری تسهیلات ویژه تر تر، بعد از توافق با "سازمان حمایت از زالوصفتان" اعلام خواهد شد!

 

+ نوشته شده توسط ریحانه در چهارشنبه سوم بهمن 1386 و ساعت 20:14 |

چند هفته پیش رفتم دندونم رو پر کردم. اماهر کاری می کنم این ماده­ی جدید با محیط دهنم جور در نمی­آد! یعنی هیچ جوری سازگار نمی­شه! فکر کنم Compatibility Equation دندون هام دچار مشکل شده!

شاید بهتر باشه به جای دکتر، برم سراغ یکی از بچه­های سازه­ای خودمون بدم دندون­هام رو تحلیل تنش کنن!

به هرحال باید هر جوری شده، توی این جامعه، برای افراد بیکار اشتغال­زایی کرد!!!

                              

+ نوشته شده توسط ریحانه در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت 16:22 |

وای که این درس خوندن چه کار سختیه!

امروز اولین روزی بود که می خواستم واسه پایان ترم ها درس بخونم! ولی جاتون خالی صبح تا ده و نیم خوابیدم! بعد هم یک ساعت درس خوندم  (بگو ماشا الله) در تمام این مدت یک ساعت هم حواسم به برنامه ای بود که با دوستان برای بعد امتحان ها ریختیم! (که البته به احتمال نود و نه درصد اجرا نمی شه!!!)

بعدش با اجازتون ناهار خوردم و دوباره نشستم سر کتاب ولی چون چرت می زدم رفتم که یک ذره دراز بکشم! ولی وقتی بیدار شدم دیگه شب شده بود و چون امروز خیلی درس خونده بودم نیاز به تفریح داشتم! برای همین با دوستم شام رفتم بیرون!

وقتی برگشتم چون از صبح خیلی درس خونده بودم به خودم جایزه دادم و فیلم Just Like Heaven رو نگاه کردم!

حالا هم با اجازتون نشستم پای نت!

به این می گن دانشجوی موفق با برنامه ریزی عالی!

                      

 

+ نوشته شده توسط ریحانه در شنبه هشتم دی 1386 و ساعت 0:36 |

یلدا چه طور بود؟

.

.

.

مال ما که به غیبت گذشت!

.

.

.

امیدورام مال شما هم همین قدر خوب بوده باشه!!!

 

       

 

+ نوشته شده توسط ریحانه در یکشنبه دوم دی 1386 و ساعت 13:45 |
باز هم آمریکایی ها یک بلای تازه سر موش ها آوردن!
محققان لابراتوارهای دانشگاه "کیس وسترن ریزرو" در اوهایو تونستن با استفاده از مهندسی ژنتیک یک موش آزمایشگاهی اصلاح ژنتیکی شده را ایجاد کنند که استعداد ویژه ای در دویدن داره! این آقا (یا شاید هم خانوم) موش فوق سریع توانایی دویدن با سرعت شش کیلومتر بر ساعت(یا همون بیست متر بر ثانیه) را دارد!
این موش های اصلاح ژنتیکی شده که پنج برابر سریعتر از موش های نرمال می دوئه (چه کلمه ای نوشتم!)۶۰ درصد بیشتر از موش های عادی غذا می خوره و باوجود این چاق نمی شه و بیشتر از موش های عادی زندگی می کنه!
این دانشمندان گفته اند که: "از نظر متابولیکی این موش شبیه با لانس آرمسترانگ، برنده هفت بار جایزه تور دو فرانس است."

                                     
+ نوشته شده توسط ریحانه در شنبه نوزدهم آبان 1386 و ساعت 0:15 |
من و خواهرم...

دارآباد...

پنج شنبه ی گذشته...

فکر می کنید خواهرم رو از کجا آویزون کردم؟!!!...

                               

 

+ نوشته شده توسط ریحانه در شنبه پنجم آبان 1386 و ساعت 11:47 |
چند وقت بود آرزو می کردم که یک کفش نو داشته باشم...

تا این که یک آقایی رو دیدم که اصلاْ پا نداشت...

+ نوشته شده توسط ریحانه در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 و ساعت 0:32 |

عشق انواع مختلفی داره...

هممون توی زندگی چیزها یا آدم­های مختلفی رو دوست داریم. اما بعضی وقت­هاست که یک چیزهایی رو دوست داریم که هیچ ارزشی ندارن، یا به یک کسایی دل می­بندیم که ...

به عبارت بهتر می­شه گفت که ما یک جیزی رو دوست داریم، که اگه واقعیت وجودیش رو بشناسیم دیگه دوستش نخواهیم داشت. کار ما درست مثل بچه­ای که داره یک خوک رو بوس می­کنه، در حالیکه حقیقت وجودی خوک رو کشف نکرده!!!

به این جور عشق و علاقه­ها میگن عشق خوکی...

    

                                            

می خواستم یک چیزی رو بگم اما نشد! من اصلاً ادبی نویس نیستم! بهتره همون چرت و پرت های طنزگونه ام رو بنویسم!!!

+ نوشته شده توسط ریحانه در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 و ساعت 9:32 |

شنبه

امروز هوا خیلی گرم و چسبناک دیشب به خاطر گلو درد تا صبح نتونستم بخوابم، احساس می کنم جای یه چیزی یا یه کسی توی زندگی بی روح و خسته کنندم خالیه، ولی نمی دونم چی یا کی...  

زبونم درد می کنه و با وجود وفور مگس و حشره های چاق بی مزه دیگه میلی برای شکارشون ندارماحساس دلتنگی می کنم

یکشنبه

از دیروز هیچی نخوردم، گلوم ورم کرده و زبونم پیچ خورده، فکر می کنم آخرین روزای زندگیمه، از خودم و قیافه زشت خودم که هر روز توی آب مرداب مجبور به دیدنشم حالم به هم می خوره، تموم دیشب ناله کردم و اشک ریختم، ولی کسی دلش به حال یک قورباغه دلتنگ نمی سوزه.

 دوشنبه

امروز با دقت بیشتری به هیکل و قیافه و تاولای سبز رنگ روی تنم دقت کردم، همینطور به سوراخای گشاد دماغم و چشمای قلمبیده روی صورت پهنم، حالا بهتر می فهمم که چرا اینقدر تنهام و حتی کسی لگدم نمی کنه، این روزا صدای قلبم از صدای قور قورم بلندتر شده، آه...

سه شنبه

امروز یک مگس خیلی چاق و گوشتالو نشست روی نوک دماغم ولی بغضی که مدتیه توی گلوم نشسته نذاشت که عکس العملی نشون بدم، با اینکه سه روزه هیچی نخوردم ولی هنوز زنده ام،نمی دونم آخه یک قورباغه چطور می تونه خودکشی کنه، یادمه ننه بزرگ می گفت قورباغه ها بدون سر هم می تونن تا دو روز زنده باشن کاش حداقل اون پرنده ماهیخوار منو می خور،  تنم بوی لجن مونده می ده
 
چهارشنبه

امروز یک اتفاق غیر منتظره و باور نکردنی زندگی منو متحول کرد، ورود یک گروه چند نفری آدم سکوت مرداب و منو به هم ریخت، آدما از قشری بودن که خودشون اسمشونو گذاشتن دختردر حالیکه به نظر من هیچکدومشون تر نبودن، همشون بی نهایت خوشگل بودن , با دماغای کوچولوی تراشیده و چشمای درشت، و چیزی که بیشتر منو تحت تاثیر قرار داد دندونای سفیدشون بود که موقع خندیدنشون برق می زدچیزی که من از داشتن حتی یه دونش محرومم. میون همه اونا یه نفر نظر منو جلب کرد , از همه شون بزرگ تربود و به نظر من با نمک تراحساس می کردم قلبم داره پوست نازک زیر سینه مو پاره می کنه، اون خودش بودهمسفر آرزوهای زندگی من در یک لحظه فراموش نشدنی , اون , اومد طرف من و در حالیکه می­خندید و حرفای نامفهومی می زد بقیه رو صدا کرد. من از جام تکون نخوردم و عاشقونه بهش چشم دوختم، با یه تیکه چوب منو انداخت توی یه قوطی شیشه ای و درشو بست، شاید به این خاطر به من دست نزد که تنم بوی خیلی بدی می دادمن بهش حق دادم، خدایا متشکرم , من عشقمو پیدا کردم

پنجشنبه

فکر می کنم حدود یک شبه که توی این قوطی کوچیک شیشه ای منتظرشم حال خیلی خوبی دارم دیگه گلوم درد نمی کنه و هوس خوردن چند تا مگس چاق زبونمو آب انداخته بالاخره اومد، آه خدای من , بی­نظیره ...

ایندفه منو با دستای قشنگ و داغش برداشت وقتی انگشتای کشیدش پوست زیر شکممو لمس می کرد دوست داشتم از ته گلوم قور قور کنم، چند لحظه بعد منو به پشت روی یک میز سفید و تمیز خوابوند نمی­ دونستم می خواد با من چیکار کنه ولی هر چی بود احساس بی نهایت داغ و خوبی بود اول دستای منو با ظرافت به دو تا گیره کوچیک روی میز بست و بعد نوک انگشتشو کشید روی پوست زیر گلوم آه ... عزیزم ... چقدر تو لطیفی .. چقدر با احساسی .. اون منو درک می کنه ... بعد که نوبت به پاهام رسید یه خورده خجالت کشیدم ولی با این وجود مطیعانه و رام خودمو سپردم بهش .. من یه عاشق دیوونه و مطیع بودم، پاهای بدقواره و زشتمو با لطافت بی نظیری به گیره های پایینی روی میز بست و در تموم این مدت نگاه های بی تاب و عاشقانش منو دیوونه می کرد می دونستم که ضربان قلبمو از زیر پوست تنم می بینه و لذت می بره، آره عشق من ... این تپش ها به خاطر توئه چند لحظه بیشتر نگذشته بود که نور شدید یه چراغ چشمامو زد و برای چند لحظه دچار کوری شدم، من فکر می کردم معمولا معاشقه های رمانتیک در تاریکی و یا حداقل در سایه روشن انجام می شه ولی معشوق خوش سلیقه من می خواست با این کار به من بفهمونه که زشتی های ظاهری من اصلا براش مهم نیست ... دوست دارم، آه خدای من ... اون فکر می کنه من لباس تنمه ... عزیزم... من ... آخ مهم نیست , خب این یه اشتباه کوچیک بود ... اصلا مهم نیست , معشوق من با ظرافت و عشق با یک تیغ بی نهایت لطیف پوست نازک منو از زیر گلو تا بالای ناف درید و من صبورانه تحمل کردم و هیچی نگفتم ... طفلک حتما فکر می کرد که من زیر این پوست زشت چیز خوشگل تری قایم کردم ولی افسوس ... نمی تونستم به پایین نگاه کنم ولی فهمیدم که اون با چشم های قشنگش قلب کوچکمو که تند تر از ثانیه شمار ساعت دیواریش می زد رو بدون هیچ روکشی می بینه و عشقش به من صد افزون می شه ... آره عزیزم این دل مال خودته ... با حرارت و شوق زاید الوصفی به محتویات شکم من خیره شده بود و من فکر می کنم جنبش های کوچک و رعشه وار قلبم اونو از خود بی خود کرده بود .. به نظر من این صحنه از صحنه عاشقانه کارتون دیو و دلبر هم عاشقونه تر و رویایی تر بود قطره های اشکم آروم روی میز می چکید و با چشم های اشک آلودم سایه حرکت دست معشوقمو به داخل شکمم دنبال می کردم

آخخخخخخخخخخخخخخخ .... آخخخخخخخخخخخخخخخخ

چند بار فحش های بدی زیر زبون درازم گیر کرد ولی در محضر عشقم به شدت از گفتنش اجتناب کردم، اون داشت از من دلبری می کرد و من باید صبر می کردم فکر می کنم دراین کار کمی زیاده روی کرد و دل کوچکمو به طور کامل برد چند لحظه بیشتر از تحمل دردهای وحشتناک توی سینم نگذشته بود که قلبمو در حالیکه هنوز بی تابانه می تپید میون دست های معشوقم دیدم آه خدای من .. من واقعا نمی دونستم عشقبازی اینقدر درد و خون و خونریزی داره به هر حال کسی که عاشق می شه باید پای همه چیز وایسته و من عاشقانه ایستاده ... نه ... خوابیده بودم معشوق زیبای من .. منو همونطور طاقباز روی میز رها کرد و قلب کوچیکم .. تموم هستیمو ... با خودش برد و چند متر اون طرف تر اونو توی یه طرف شیشه ای کوچیک که فکر می کنم توش کمی هم الکل بود انداخت .. آه عزیزم .. می خواستی فقط مال خودت باشه ... می دونستم توی عشق حسودی هم هست . نمی دونستم تا چند ساعت دیگه زنده ام ولی لذت عاشق بودن رو در همین چند لحظه به طور کامل بردم فقط توی فیلم ها دیده بودم که عاشق و معشوق ها در اولین برخورد برای مدت زیادی لب هاشونو را روی هم می گذارند که معشوق من این کارو نکرد و البته می دونم چرا .. چون من اصلا لب نداشتم توی همین چند لحظه که میل شدید خوردن مگس به سراغم آمده بود مگس های مهربان به طور مستقیم وارد شکم من می شدند و عوض اینکه معده و روده های باریک من آن ها را هضم کند آن ها با مهربانی و شعف خاصی روده های من را هضم می کردند و من عاشقانه از دور به اندام کشیده معشوقه ام می نگریستم ... آه معشوقه ام چند لحظه بعد برگشت و با یک سیخ دل و روده ام به هم مالید و مگس ها را دور کرد .. به شدت دردم آمدفکر می کنم دنبال قلب دیگری می گشت ... عزیزم .. همون یک دونه بود که تو بردیش .. دلبر خوشگلم معشوقه زیبایم .. چراغ را خاموش کرد و از اتاق بیرون رفت و حتی دست های من را باز نکرد تا اشک هایم را پاک کنم ... شاید فکر می کرد من از دستش فرار کنم در حالیکه نمی دانست من بدون دل کجا می توانستم بروم .. دوستت دارم عشق من...

جمعه

احساس سبکی می کنم و از بین ابرها اندام سلاخی شده ام را روی میز سفید می نگرم، آه .. من یک عاشق کاملم که جانش را با دلش در راه عشقش داداصلا دلم برای خودم نمی سوزد .. بیشتر دلم برای معشوقه ام می سوزد که حالا باید تنها از جاده های زندگی عبور کند ...

قور قووور...

می دانم که معشوقم شب ها شیشه الکل حاوی قلب مرا که هنوز با یاد عشقم می تپد در آغوش می گیرد و آهسته می گرید آه عزیزم .. من حتی تو را از پس این ابر ها عاشقانه و صادقانه می پرستم، قلبم و تمام هستی ام از آن تو باد

زیبای من،امروز بعد از ظهر معشوقم را دیدم که قلبم را زیر میکروسکوپ نگاه می کرد و تند تند چیزهایی می نوشت، می دانم که از عشق من می نویسد و از صداقتم،نزدیک غروب , معشوقه ام وارد همان اتاق با میز سفید شد و وقتی نعش بی جان مرا دید از خود بی خود شد و گیره ها را باز کرد و لنگ مرا گرفت و در حالی که دماغ زیبایش را گرفته بود برایم ... فکر می کنم البته ... گریه کرد ( احتمالا .. چون از این بالا خوب دیده نمی شد ) و مرا در آسمان بیرون از پنجره اتاقش به دست باد و بعد گربه همسایه سپرد و بعد من چیزی را دیدم که برای همیشه در خاطرم ماندمعشوقه مهربانم سریع به اتاقش برگشت و شیشه حاوی الکل که قلب من در آن بود را برداشت و در حالیکه آن را در بین دست هایش گرفته بود لبخند عمیقی زدلبخندی که از نهایت تعجب و عشقش بودقلب من درون الکل تند تند می تپید ...

+ نوشته شده توسط ریحانه در شنبه شانزدهم تیر 1386 و ساعت 9:57 |

غذای مورد علاقه ی من خورشت کرفسه!

ولی امروز یک جا خوندم که کرفس انرژی منفی داره، یعنی مقدار انرژی لازم برای هضم شدن اون بیشتر از انرژی به دست آمده از اونه!

بگو پس چرا وقتی خورشت کرفس می خورم خسته می شم!

+ نوشته شده توسط ریحانه در سه شنبه دوازدهم تیر 1386 و ساعت 10:21 |

سوالی رو که در پایین مشاهده می کنید و یک تست روان شناسی است. متن را با دقت بخوانید، تک تک کلمات در جواب نهایی تاثیر دارند:

یک زن در مراسم ختم مادر خود، مردی را می بیند که قبلا او را نمی شناخت. او با خود اندیشید که این مرد بسیار جذاب است. او با خود گفت او همان مرد رویایی من است و در همان جا عاشق او می شود. اما هیچگاه از او تقاضای شماره نمی کند و دیگر آن مرد را نمی بیند. چند روز بعد او خواهر خود را می کشد. به نظر شما انگیزه ی او از قتل خواهر خود چه بوده است؟

چند دقیقه با خود فکر کنید

پاسخ صحيح در زیر نوشته شده است


v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
و اما پاسخ: آن زن امید داشت که در مراسم ختم خواهرش شاید ان مرد را دوباره ببیند. اگر توانستيد به این سوال پاسخ صحیح بدهید احتمالا شما یک بیمار روانی یا
psychopath هستید. یکی از بزگترین روانشناسان آمریکایی این تست را بر روی افراد زیادی انجام داد تا به این نتیجه برسد که چه کسانی پاسخ صحیح می دهند. نکته ی جالب اینکه اکثر قاتل های سریالی به راحتی و سرعت توانستند جواب صحیح بدهند. بنابراین اگر پاسخ شما صحیح بود احتمالا شما یکی از قاتل های سریالی آینده خواهید بود! مبارک است.

 

 

+ نوشته شده توسط ریحانه در دوشنبه یازدهم تیر 1386 و ساعت 12:49 |

حافظ یک روز صبح از خواب که بیدار می شد و باد دل انگیز صبح گاهی به صورتش می خورد و شاخه نبات خانم براش یک اسفند دود می کرد، حس شعر گفتنش می گرفت و چون از قضای روزگار خوش قریحه هم بود وقتی این چهار تا کلمه رو می ذاشت کنار هم چیز خوبی از کار در میومد! شاید از گفتن خیلی از اونها هیچ منظور خاصی نداشت!

اما ادبای این دوره زمونه وقتی شعر حافظ رو بررسی می کنن برای هر کلمه­اش هزار و یک جور معنی درمیارن!

من هم به هر حال چون دست کمی از حافظ ندارم، یک روز گرم تابستانی وقتی از خواب بعدازظهر بیدار می شم و  هم اتاقی عزیزم برام چایی میذاره و من نمی­خورم، حس طنزم می­گیره و شروع می کنم به نوشتن. من هم مثل حافظ از نوشتن بسیاری از کلامات و جملات منظور خاصی ندارم ...

ولی...

مثل این که در مورد پست «به مناسبت آخرین روزهای کنار هم بودن...» دعواهای زیادی بین بچه ها اتفاق افتاده و چون من خیلی آدم مهمی هستم و وبلاگم هم خیلی قشنگه همه دوست دارن بگن که یکی از اون قسمتهای این متن درباره ی اون ها بوده!!!

خصوصاً در مورد قضیه ی کفش که همه سرش دعوا دارن! همه از اون روز تا به دانشکده می رسن کفششون رو در میارن!!!

من منظورم هیچ کس خاصی نبود ولی سوء ظن بچه ها به آقای ... و جناب آقای «حسین آقای رجبی کوهنکنده» است!!!

امیدوارم این قضیه­ی کفش باعث دعوای بین دوستان و قتل عام برخی از نوابغ مملکت نشه!!!

در مورد قضیه ی اقای داماد هم که پس از 4 سال تحقیق دختر مرود نظرشون رو انتخاب کردن، منظورم آقای ... بود و این دفعه واقعاً منظور داشتم! ولی آقای «مسعود اقا» خیلی دوست دارن که این قضیه یک جوری به ایشون ربط پیدا کنه! حالا پیدا کنید پرتقال فروش را!!!

 

+ نوشته شده توسط ریحانه در دوشنبه چهارم تیر 1386 و ساعت 10:10 |

وقتی تازه وارد دانشگاه شده بودم و تازه از نشریه­ی «ردپای سمپاد» دل کنده بودم، تلاش­ کردم که کارهام رو با نشریه­ی «کاج» ادامه بدم، یک متلبی نوشتم که در شماره­ی اول یا دوم این نشریه­ی ناکام(!!!) چاپ شد:

« گذشت اون روزهایی که ...»

این متلب در واقع خداحافظی با دوران خوب دبیرستان بود. اون موقع فکر نمی­کردم که هیچ دورانی توی زندگیمو به اندازه­ی اون دوران دوست داشته باشم.

با وجود تمام اتفاقاتی که در چند هفته­ی گذشته افتاده و دوستان الطاف خودشون رو شامل حال ما کردن(!!!)، حالا دوباره به همون حال و هوا رسیدم و باز هم باید بگم:

« گذشت اون روزهایی که ...»

امیدورام آخر همه­ی دوره­های زندگیمون جوری باشه که از تموم شدنش ناراحت باشیم...

 

 

+ نوشته شده توسط ریحانه در شنبه دوم تیر 1386 و ساعت 10:23 |

نه اشتباه نکن این آقا ...

اوه! نه ببخشید این خانوم که میبینی، ملکه­ی زیبایی نیست!!! بلکه ایشون سوگلی ناصرالدین شاه هستند!

 

                  

 من وقتی این عکس رو دیدم به ناصرالدین شاه حق داد که با داشتن چنین سوگلی، یک حرمسرا پر از زن های مختلف داشته باشه!

+ نوشته شده توسط ریحانه در چهارشنبه سی ام خرداد 1386 و ساعت 11:17 |

دو خدا وجود دارد، خدایی که استادان دانشگاه درباره­ی آن به ما می­آموزند و خدایی که خود به ما می­آموزد. دو خدا وجود دارد، خدایی که در بلنداست و خدایی که در زندگی روزمره ما حضور دارد. خدایی که از ما می­طلبد و خدایی که قرض­های ما را می­بخشد. دو خدا وجود دارد، خدایی که ما را زیر بار گناهان خرد می­کند و خدایی که با عشق خویش ما را آزاد می­سازد.

                                                                                                        مکتوب- پائولو کوئیلو

+ نوشته شده توسط ریحانه در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386 و ساعت 11:41 |

روبروی سوییت ما دارن بنایی می کنن...

ما رو که دیوونه کردن هیچ ، ببینین سر درخت بدبخت چه بلایی آوردن!!!

      

+ نوشته شده توسط ریحانه در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 و ساعت 20:42 |

به مناصبط روظ معلم:

معلم اضيظم عذ اينكه به من خاندن و نوشطن عاموخطي حذار بار اضط ممنونم

 

+ نوشته شده توسط ریحانه در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 0:31 |

به مناسبت تولد n تا نوزاد جدید توی فامیل ما ( ایلیا، یلدا،منا، و ان شاالله علی یا مرتضی یا رضوان یا عرفان یا.... خوب چی کار کنم هنوز برای بچه اسم انتخاب نکردن!!!):

دقت کنید که بچه ی توی عکس زیر چینی یا ژاپنی یا کره­ای یا بربری و... ( چی کار کنم ملیتشو زیرش ننوشته بود!!!) است. خوب این نوزادها با نوزادهای ما فرق های زیادی دارن! اولین فرق مهم شون اینه که چشم هاشون خیلی تنگ تره! می دونم الان مامان های ایلیا و یلدا ومنا و ؟؟؟  به بچشون یک نگاهی انداختن و گفتن که قربون چشم های درشتت برم! اما باید دقت کنیم که ممکنه بقیه اجزای صورت هم با بچه های شرق آسیا فرق داشته باشه مثلاً ممکنه سوراخ دماغ بچه های شرق آسیا  ( درست مثل چشم هاشون) از دماغ بچه های ما تنگ تر باشه اون موقع فکر کنین عکس زیر چه شکلی می­شه!!!

 

                        

البته خواهرم معتقده که این بچه یا مامان و بابا نداشته یا مامان وبابا داشته ولی مامان و باباش دستمال کاغذی نداشتن یا مامان و بابا هم داشته مامان و باباش دستمال کاغذی هم داشتن ولی داشتن قربون آب دماغ بلورین بچشون می رفتن یا...

+ نوشته شده توسط ریحانه در چهارشنبه هشتم فروردین 1386 و ساعت 1:39 |

چند وقت پیش میخواستم برم دندون پزشکی، چون یکی از دندون هام یک ذره اذیتم می­کرد. خوب به هرحال آدم هر چند وقت یک بار باید بره یک حالی به دندون­هاش بده. البته من نمی­دونم این بازه­ی زمانی حال دادن به دندون ها رو کی تعیین می کنه.

به هرحال وقتی که آقای توی عکس زیر رو دیدم به این نتیجه رسیدم که هنوز خیلی مونده تا من نیاز به دندون پزشکی داشته باشم. فکر کنم بعد از مرگم هم بتونن دندون­هامو در بیارن بذارن تو دهن یکی دیگه، چون هنوز سالم سالمه!

                

+ نوشته شده توسط ریحانه در چهارشنبه هشتم فروردین 1386 و ساعت 1:25 |

 من در کسب اطلاات عمومی اصولاً آدم تنبلی هستم! ولی بیکاری توی تعطیلات عید و دیدن سفره­ی هفت سین توی خونه­ی این و اون، من و مجبور کرد که برای یک بار هم که شده بدون توجه به نمره و پاسی درس و ... دنبال چیزی برم!

تا حالا نمی دونستم که چیزهاییکه سر سفره­ی هفت سین می­گذارن، هر کدوم چه معنی می­ده.

این هم برای شما اگه نمی­دونین:

·                     سبزه - نماد نوزایی (تولد دوباره)

·                     سیب - نماد زیبایی و تندرستی

·                     سمنو - نماد فراوانی(برکت)

·                     سیر - نماد پزشکی (درمان یا طب)

·                     سنجد - نماد عشق

·                     سکه - نماد دارایی

·                     سرکه- نماد شکیبایی و عمر

·                     سماغ - نماد(رنگِ) طلوع خورشید

بعضی ها هم یک کاسه‌ از آب که یک پرتقال توش غوطه‌وره رو سر سفره می­گذارن که این هم به نشانه­ی زمین در فضا است.

آینه و کتابی مقدس هم جزء چیزهای دیگه­ای است که سر سفره می­گذارن. بعضی­ها هم معتقدند که چون سکه نماد دارایی و آب نماد روشنی است، باید در کنار هم باشند پس بنابراین سکه را توی یک ظرف آب سر سفره می­گذارن.

این هم چند تا عکس سفره­ی هفت سین:

سفره­ی هفت سین رمانتیک:

     

سفره­ی هفت سین ساده:

 

                                        

سفره­­ی هفت سین گرافیست­ها:

     

این هم یک سفره­ی هفت سین با توضیح(!!!) برای منگل­هایی که سفره­ی هفت سین ندیدن:

      

 

همه سعی می­کنن که سفره شونو خیلی خشگل بچینن. معمولاً چند تا شمع هم سر سفره می­گذارن. این هم شمع­ها سفر­ه­ی هفت سین خونه­ی ما:

        

 

         

+ نوشته شده توسط ریحانه در شنبه چهارم فروردین 1386 و ساعت 0:30 |
اگه دوست داري عميق ترين ، طولاني ترين و محکم ترين بوس دنيا رو تجربه کني بيا پيش خودم تا لباتو بذارم رو لوله جارو برقي!!!
+ نوشته شده توسط ریحانه در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385 و ساعت 19:41 |
آدم های بیکار به تازگی دسته ای از میمون ها رو  پیدا کردن که خودشونو به وسیله ای نوع خاصی از برگ ها خوشبو می کنند!!! جالب این است که این کار رو در هنگام برقراری روابط اجتماعی  و برای افزایش جاذبیت های جنسی شون انجام می دن!!! این میمون ها این برگها رو به زیر بغل و جناغ سینشون می مالن و جالب تر از همه این که حیوانات نر در مقایسه با ماده ها بیشتر این کار رو انجام می دهند!!!

                     

+ نوشته شده توسط ریحانه در شنبه بیست و پنجم آذر 1385 و ساعت 17:32 |
از اون جا که می شه از روی طول گوش آدم ها به درصد حماقتشون پی برد (!)   

مثل این که تازگی ها طول لباس عروس هم شده عامل تعیین درصد خوشبختی!!!

          

+ نوشته شده توسط ریحانه در سه شنبه چهاردهم آذر 1385 و ساعت 23:28 |

عکس زیر نتیجه­ی دعای یکی از خانه بدوش­های  شهر وین در اتریشه که از خدا یک خونه خواسته!! اما یادش رفته هنگام تحویل خونه بره سر قرار!!! فرشته­ی ارسال خونه هم که حوصله­اش سر رفته خونه رو پرت کرده اون بالا و رفته!!!

از شوخی گذشته، این خونه نتیجه رنج های شبانه روزی یک هنرمند مجسمه ساز و  نظریه پردازه! این کار رو هم برای اعتراض به توسعه­ی بیش از حد ساخت و ساز انجام داده

این خونه برروی ساختمان هنرهای مدرن شهر وین قرار گرفته و چیزی که اونو خیلی واقعی کرده یک آنتن تلویزیون که روی سقفشه!

 

+ نوشته شده توسط ریحانه در دوشنبه ششم آذر 1385 و ساعت 16:51 |
سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم. 
همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بلیط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمریکایی ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است. 
بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز کنند. وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی ها پرسید: چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم. 
سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط، لطفا!
 
+ نوشته شده توسط ریحانه در دوشنبه پانزدهم آبان 1385 و ساعت 9:19 |
شتر مرغ  نباش یا شتر باش یا مرغ !
+ نوشته شده توسط ریحانه در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385 و ساعت 16:20 |
به نظرتون این صندلی به درد چی می خوره؟!

+ نوشته شده توسط ریحانه در دوشنبه بیستم شهریور 1385 و ساعت 18:31 |
_ آقا ببخشید! کارت پستالی دارید که روش نوشته باشه فقط فقط تو رو دوست دارم! _ بله! _ می شه 12 تا بهم بدین!
+ نوشته شده توسط ریحانه در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385 و ساعت 18:37 |
به یک دختر خانم مجرد و تحصیل کرده مسلط به زبان انگلیسی، فرانسه، ایتالیایی و روسی، خوش برخورد، خوش بیان، با ظاهری آراسته، اشنا به موسیقی کلاسیک و تبحر در نواختن پیانو، گیتار، تار، سه تار، جهت نظافت در منزل نیازمندیم!!!
+ نوشته شده توسط ریحانه در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385 و ساعت 18:25 |

یک کتاب می خونم درباره ی پدیده ی فرار مغزها!!!!اسم کتاب نشت نشا است. خیلی ازش خوشم اومده.توی صفحه ی ۲۵ کتاب نوشته:

...به دانشجوی کشاورزی مان یاد میدهیم که از جنگل ها چه گونه محافظت کند. به او توصیه می کنیم که د رآب و هوای مرطوب چه درختانی به عمل آورد.به او یاد میدهیم که حفظ محیط زیست چه اهمیتی دارد... بنده خدا از زیر آن پنجاه تومانی که بیرون آمد کویر میبیند و بیابان و کوهستان!پرس و جو می کند و می فهمد که اصالتاْ از روی تکست اروپایی درس خوانده است.

رمق دانشجوی مهندسی مان را می کشیم که یاد بگیرد که چگونه طراحی کند. به زور کتاب طراحی اجزای جوزف ادوارد شیگلی را در طی شش واحد تنقیه اش می کنیم که خوب حالیش شود. حالا او می تواند مسائل سه بعدی نامعین انتزاعی را حل کند. مثلاْ طراحی شتر گلوی توالت فرنگی پلاستیکی مقاوم در برابر حرارت بالای ۲۰۰۰ درجه! بعد می بینیم این با مستراح های سنتی ما جور در نمی أیداستادان به این نتیجه می رسند که سنت ها را قاتی اش کنند.نتیجه این می شود که دانشجو روی کاغذ آفتابه ای مسی طراحی می کند که لوله اش در برابر امواج مایکروویو! مقاومت خوبی دارد! این شوخی نیست.....

+ نوشته شده توسط ریحانه در دوشنبه دوم مرداد 1385 و ساعت 20:52 |

پنج شنبه ی گذشته رفتیم تنگه واشی!

از زندگیم سیر شدم!

یک وقت خواستین برین حتماْکفش ببرین  دمپایی کفاف نمیده!!

+ نوشته شده توسط ریحانه در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385 و ساعت 20:4 |

جوایز قرض الحسنه ی بسیجیان:

۹۹ تسبیح ۹۹ دانه ای به صد نفر ،۱۰۰ عدد جانماز به ۹۹ نفر،۲۰۰ متر چپیه به ۴۰۰ نفر(هر نفر نیم متر)،هر ۵ میلیمتر ریش در هر روز یک امتیازآخرین مهلت تا آخر هفته بسیج

 

+ نوشته شده توسط ریحانه در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385 و ساعت 22:4 |
 

                

+ نوشته شده توسط ریحانه در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385 و ساعت 20:46 |
 

                              

 

+ نوشته شده توسط ریحانه در چهارشنبه سی ام فروردین 1385 و ساعت 20:0 |

می دونین چرا مردها از زن های خشگل بیشتر از زن های باهوش خوششون می آید؟

چون قدرت چشم هاشون بیشتر از قدرت مغزشونه!!

+ نوشته شده توسط ریحانه در چهارشنبه سی ام فروردین 1385 و ساعت 19:24 |
رسم نوشتن رو ....رسم و خوندن رو ...رسم یاد گرفتن رو ....در زندگی مدیون تو هستم ،تمام زندگی و نور چشمم تویی،تنها راه رهایی از تاریکی چشمانم تویی.....دوستت دارم ...عینک من!
+ نوشته شده توسط ریحانه در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385 و ساعت 21:42 |

بدین وسیله از کلیه کسانی که مایل به تدریس آشپزی در برنامه های سیما هستند،دعوت می شود جهت ضبط برنامه،در یکی از روزهای هفته به جز ایام تعطیل،با در دست داشتن اصل قابلمه،قاشق و سایر ابزار آشپزی،به ساختمان صدا و سیما واقع در جام جم مراجعه کنند! دارندگان قابلمه های نچسب در اولویت هستند!

+ نوشته شده توسط ریحانه در سه شنبه هشتم فروردین 1385 و ساعت 22:16 |

توصیه ی ایمنی در ایام نوروز:

دوست عزیز:

در این ایام که لباس های نو پوشیده اید و خانه را به قصد دیدار آشنایان ترک می کنید به هیچ وجه از زیر درختان بلندی که بر روی آن ها چند کلاغ نشسته عبور نفرمائید.

                                          «روابط عمومی دایره ی مبارزه با کلاغ های بی نزاکت»

 

+ نوشته شده توسط ریحانه در دوشنبه هفتم فروردین 1385 و ساعت 0:37 |

خیلی بی ادبی! چرا در مورد اسم وبلاگ من فکر بد کردی !!! واسه جواب سؤالی که توی اون ذهن منحرفت شکل گرفته، باید بگم به زبان محلی ما، جیشت یه کلمه است،اصلاً هم معنی بدی نمی ده!!!

+ نوشته شده توسط ریحانه در دوشنبه هفتم فروردین 1385 و ساعت 0:34 |

خیلی وقته ننوشتم، نمی دونم تقصیر کیه؟ تقصیر دانشگاه ... تقصیر دوره زمونه... تقصیر خودم... شاید هم تقصیر... !!! به هر حال حالا بنده تصمیم گرفتم که دوباره بنویسم ،اما این بار یه فرقی با وقتی که دبیرستانی بودم داره و اون اینه که دیگه دست به قلم نمی برم چون این بار مجبورم همه اش را خودم تایپ کنم ... بدون هیچ کمکی!!!! نمی دونم برای شروع چی کار کنم چون معمولاً شروع هر کاری خیلی سخته.

چند روز پیش عکس های اردویی رو پارسال بهاربا بچه های دانشکده رفته بودیم نگاه می کردم این عکس هم توشون بود شاید برای شروع بد نباشه!!!

 

                                            

+ نوشته شده توسط ریحانه در دوشنبه هفتم فروردین 1385 و ساعت 0:28 |