تبليغاتX
جیشت!

RBA NEWS                                                     

 

مراسم صبحانه خورون، ساعت ۷:۱۵ صبح روز یک‌شنبه ۲۲ اردیبهشت ماه ۱۳۸۷ با حضور استاد درس «دینامیک گاز» و دانشجویان این کلاس، برگزار شد. هدف از برگزاری این دوره فشرده صبحانه خوری، جذا‌تر شدن کلاس «دینامیک گاز» عنوان شده بود! البته با توجه به اظهار نظر منابع آگاه و ناآگاه در رابطه با این مراسم، نتایج حاصله بسیار بیشترتر (!) از حد تصور بوده است. به عنوان مثال:

۱. از آن‌جایی که دانشجویان از کولرهای گازی خریده شده برای اساتید بی بهره بودند، در این دوره توانستند از کارتن این کولرها به عنوان سطل زباله استفاده کرده و سر ذوق بیایند!

۲. استاد درس موفق شدند که در این دوره کوتاه مدت، تمامی دانشجویان کلاس را یک‌جا ببینند! که این نکته در طول تاریخ کلاس‌های دینامیک گاز بی‌نظیر بوده است.

۳. به علت جذابیت فوق‌العاده این مراسم، شادی به جمع دانشکده بازگشت و آمار خودسوزی، خودکشی، خودزنی، خوخوری و... ، در دانشکده، 50 درصد کاهش یافت!

۴. ...!!! (به علت این که نویسنده این خبر تا چند سال آینده به سر خود احتیاج دارد، این قسمت از متن سانسور شده است!)

                          

 پ.ن.: خیلی وقته می‌خواستم این پست رو بذارم ولی به دلایل غیراخلاقی(!) وقت نمی‌کردم!

+ نوشته شده توسط ریحانه در پنجشنبه نهم خرداد 1387 و ساعت 10:21 |

هفتاد و اندی روز از کلنگ زنی ساختمان جدید "دانشکده مهندسی هواف..." در "دانشگاه صنعتی شر..." می گذرد ولی نه تنها خبری از ساختمان جدید نیست، بلکه:

1)   سوراخ کلنگ مورد نظر که بر زمین کوفته شده بود نیز پر شده است! آن هم با آخرین نسخه ی بتون (بتون بتا!). قابل توجه است که طبق ادعاهای شرکت سازنده‌ی این بتون، امکان رسوخ دوباره کلنگ در این نوع بتون وجود ندارد!

2)   تا به امروز هرگونه اعتراضي به شدت سركوب شده و بر طبق اطلاعيه‌ي جديد "گروه مبارزه با معترضان" در دانشگاه، اعتراض هر فرد منجر به استفاده‌ي او در لابه‌لاي ديوارهاي ساختمان جديد دانشكده خواهدشد! تا حماسه‌اي بيافرينند "ديوارچينانه"!!!

3)   به منظور فراموشي اين خاطره از ياد دانشجويان و اساتيد دانشكده، مسئولين دانشگاه اقدام به برگزاري هرگونه مراسم باربط و بي‌ربط در محل كلنگ خورده شده، مي كنند! حتي بنا بر تصميم‌هاي جديد قرار بر اين شده است كه زين پس نماز صبح و ظهر و عصر و مغرب و عشا و شب و ... به جماعت در اين نقطه برگزار شود!

4)   جناب اقاي "جبا..." كه احساس مالكيت شديد بر روي اين زمين در وجودشان وول وول مي‌خورد، براي محكم كاري و اطمينان از اين‌كه اين قطعه زمين ناقابل به گسي واگذار نخواهد شد، در محل سوراخ مورد نظر خسبيده‌اند و اجازه عبور و مرور هيچ گونه جاندار و بي‌جاني را نمي‌دهند!

                                       

 براي مقابله با اين "ستم"، يكي از "اساتي..." دانشكده، از دانشجويان درخواست كرد كه در يك اقدام انتحاري اقدام به تيز كردن دندان‌ها و حمله به ساختمان قديمي‌اي كه بر روي اين زمين قرار دارد، بكنند و از خوردن هيچ چيز حتي ميلگردها فروگذار نكنند!

اين درخواست بعد از بي نتيجه ماندن تلاش شبانه‌روزي "اساتي..." مطرح شد!

 

+ نوشته شده توسط ریحانه در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 13:30 |

درگذرگاه زمان

خیمه شب‌بازی دهر

با همه تلخی و شیرینی خود می‌‌گذرد

عشق‌ها می‌میرند

رنگ‌ها رنگ دگر می‌گیرند

و فقط خاطره‌هاست که چه شیرین و چه تلخ

دست ناخورده به جا می‌ماند

     

                           

+ نوشته شده توسط ریحانه در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 10:0 |

اردوی سالانه بچه های ورودی ۸۲ که هر ساله در ابتدای اردیبهشت برگزار می شود با حضور جمع کثیری از دانشجویان ورودی ۸۲ (نسبت به پارسال!) برگزار شد.

بعد از برگزاری این اردو، تصمیمات مهمی در رابطه با افراد مختلف گرفته شد که از آن جمله عبارتند از:

۱. تصمیم گرفته شد که چشم پسر آقای راننده، چونان پسر نادر شاه از جا بیرون آورده شود تا یاد بگیرد تخته را در جلوی کلاس نصب می کنند نه ... !!!

۲. تصمیم گرفته شد که سرکار خانم زهرا، به علت خیانت به دختران و  همراهی با جنس ذکور در بازی شیرین آب بازی، صبح زود فردا به آتش کشیده شود!

۳.به علت این که بعضی ها در این اردو کارهای منافی عفت انجام دادند، و خبر آن خیلی زود توسط آنتن های اردو به دانشکده رسید، روز بعد از اردو آقای کاظم از دانشگاه اخراج شد! (خداحافظ کاظم! از طرف تمامی ورودی های ۸۲!!!)

  

 

 

 

                               

   

     

                    

 

اردوی کاشان - آران و بیدگل - کویر مرنجاب - نیاسر 

 

+ نوشته شده توسط ریحانه در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 10:3 |

بخش هایی از کتاب «علم السیارات و الطیارات» نوشته یکی از عالمان هوافضایی:

به کنار بوفه برشدیم و پیاله ای (یا به قول غرب زده های روشن فکر مآب امروزی، لیوانی)چایی بگرفتیم،  این پیاله های جدید[۱] را دومزیت باشد:

۱. در هنگام آغاز شرب چای، از شعف در پوست نمی گنجی. چون پیاله ای است بس بزرگ که در آن به وفور چای است و تو مشعوف که همه اش از آن تو می باشد!

۲. مزیت دوم این پیاله ها این است که در هنگام اتمام چای، از این که بالاخره این چای تمام شده و تو راحت گشته ای، در پوست نمی گنجی! البته این مزیت دوم را ملت بلاد اصفهان بیشتر درک کرده و در باب آن کتاب ها نوشته و رنج ها کشیده اند!

                         


[۱]این پیاله های جدید چند صباحی است به بازار آمده و بسیار بزرگ تر از نوع قبلی آن می باشد!

+ نوشته شده توسط ریحانه در دوشنبه بیستم اسفند 1386 و ساعت 21:39 |

امروز یک کشف بزرگ کردم!

همیشه می گفتم چرا «آقایX» یک جوری حرف می زنه! امروز بعد از مدت مدیدی تفکر، پی بردم که ایشون موقع حرف زدن فقط لب هاشون رو تکون می دن و فاصله بین دو تا دندون هاشون اصلا ْتغییر نمی کنه! این فاصله به اندازه ی قطر زبونشونه، چون گاهی از اوقات برای تر کردن لب هاشون زبونشون رو بیرون میارن و خوب که دقت کردم، دیدم زبونشون از بین دندون ها رد می شه و گیر نمی کنه! البته بیشتر که دقت کردم، متوجه نشدم که آیا ایشون برای حفظ این فاصله انرژی خاصی مصرف میکنن یا نه؟!!

                    

از علاقمندان حل این مساله بغرنج علمی، دعوت می شود که proposalهای خود را به آدرس ایمیل این جانب بفرستند!

+ نوشته شده توسط ریحانه در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 و ساعت 18:32 |

RBA NEWS                                                     

اردوی انتخابی تیم ملی «اردوبازان ورودی ۸۲ دانشکده مهندسی هوافضا» در امروز، در کوه های اطراف پایتخت، برگزار شد!

بنا به اظهارات مسئولین ذیربط، هدف از برگزاری این اردو انتخاب افراد جدید برای برگزاری اردویی که بعد از تعطیلات عید برگزار خواهدشد، بوده است.

 

در این اردو، افراد دعوت شده به تیم، تمرینات زیر را انجام دادند:

۱. خنداندن تا سر حد مرگ

۲. خندیدن تا سر حد مرگ

۳. آماده سازی منقل با مقدار بسیار کمی آتش زنه

۴. خوردن تا سر حد مرگ

۵. اجرای تمامی حرکات محیرالعقول

 

                       

 

اسامی آسیب دیدگان این اردو نیز به شرح زیر اعلام شده است:

۱. کاظم ف.: این فرد به علت آتش گرفته شدن(!) در تمرین «آماده سازی منقل...»، کبود و بی مو(!) شد و به احتمال زیاد از لیست اعضای این تیم حذف خواهد شد!

۲. ریحانه ب.: این عضو پر تلاش تیم، به علت فشار­های وارد شده در تمرین «خندیدن تا سر حد مرگ»، از ناحیه لپ (lop) دچار آسیب دیدگی شد، به گونه­ای که برای ادامه­ی این تمرین، ناچار به گرفتن موضع آسیب دیده شد.

۳. بهار ب.[۱]: این فرد که یکی از مهمانان این دوره از اردوها بود، به علت زیاده­روی در تمرین «اجرای حرکات محیرالعقول»، به درون آب سقوط کرد که با تلاش دیگر اعضای تیم، از مرگ حتمی(!) نجات پیدا کرد!

 

                

 

شایان توجه است دو تن از اعضای کهنه کار این تیم، به علت مشغله­ی زیاد، فقط صبح را در این اردو حضور بهم رسانند. که بنابه گفته سخنگوی این تیم، به علت آماده بودن این دو نفر، عدم حضور در نیمی از تمرینات تیم، هیچ لطمه­ای به آ­نها وارد نخواهد کرد و نام آن­ها هم­چنان در لیست افراد اعزامی به اردوی بعد از عید، قرار خواهد داشت.

 

جایزه­های ویژه­ی این دوره تقدیم شد به:

۱. دکتر فرید: به علت توانایی در تحمل یک مشت خل و چل در طول دوره­ی اردو

۲. نگار ن.: به علت آمادگی بیش از حد در مزه پراندن و تمرین «خنداندن تا سر حد مرگ»

۳. رضا پ.: به علت توانایی در آتش زدن افراد دیگر

۴. مهدی ی.: به علت توانایی در انجام هر نوع حرکت محیرالعقول درخواستی

 

جایزه ویژه این دوره از اردوها نیز به نام آقای «محمد» ثبت شد. این فرد ناشناس که نام­خانوادگی خود را نیز فاش نکرد، همشهری مهدی ی. بود که  توسط ایشان به تیم معرفی شده بود.  بنا به گفته­ی سخنگوی این تیم، علت اهدای جایزه­ی ویژه به این فرد این بوده است که ایشان تنها دانشجوی برق باحال رؤیت شده در سال­های اخیر بوده است. اما به علت سربازدن این فرد از اجرای تمرین «خوردن تا سر حد مرگ» این جایزه به ایشان اعطاء نخواهد شد.

 

در پی حضور نیافتن برخی از اعضای تازه دعوت شده، در اردوی روز جمعه، سخنگوی این تیم اعلام کرد که اسم این افراد از لیست افراد اعزامی به اردوی بعد از عید حذف خواهد شد.

  


[۱] در این جا هرگونه ارتباط خواهرانه بین این فرد و ریحانه ب.، به شدت تکذیب می­شود.

 

                               

 

+ نوشته شده توسط ریحانه در جمعه دهم اسفند 1386 و ساعت 22:34 |

دانشگاهمون توی همه چیز تک بود، به تازگی هم بوی کود حیوانی به مناظر بکر طبیعی اش اضافه شده!

اگه قضیه به همین جا ختم بشه خوبه! می ترسم سال دیگه واسه خودکفایی دانشگاه، تصمیم بگیرن توی دانشگاه گاو هم پرورش بدن!

                                   

یا هم ممکنه این بچه های نانو که توی همه چیز دست بردن، سال دیگه اعلام کنن که ما موفق شدیم با استفاده از نانو لوله های کربنی، کود حیوانی هوشمند بسازیم!

این کود حیوانی که قابلیت صادر کردن بوی عطر کنزو را دارد در نوع خود بی نظیر است و قرار است در آینده نزدیک با انجام تغییرات در زیر لایه های آن، برای استفاده در نیروگاه اتمی بوشهر آماده شود!!!

+ نوشته شده توسط ریحانه در سه شنبه هفتم اسفند 1386 و ساعت 19:11 |

کنفرانس بازی برای خودش عالمی داره! مخصوصاْ این که برگزار کننده دانشکده ی خودت باشه! 

بخش اول: بعد از این که توی کنفراس های «ایمنی هوانوردی» و ارتباطات هوانوردی» توی کمیته پذیرش بودم، تصمیم گرفتم که یک کتاب بنویسم به نام «ماجراهای من و کنفرانس»! فکرکنم به پرفروش ترین کتاب سال، شاید هم قرن تبدیل بشه! توی کتابم آدم های دله نقش بسیار پررنگی بازی می کنن که برای یک دونه کلاسور، خودکار، چایی، شکلات و... حاضرن هر کاری بکنن! ولی کنفرانس aero2008 چون توی خود دانشگاه برگزار شد به آدم های دله زیاد کاری نداشت بلکه ماجراهاش یک جور دیگه بود!

                           

بخش دوم:  زیر نظر آقای دکتر «...» که مسئول برگزاری افتتاحیه بودن، برای مراسم فعالیت می کردیم (منظورم از فعالیت همون بیگاری بود!). ایشون در به خاطر سپردن اسامی استعداد خاصی داشتن! به پورمحمد می گفتن محمدی، به خوشینی می گفتن خوش بینی و به عطار می گفتن عطایی! خدا رو شکر فکر کنم فامیلی من اون قدر سخت بود که هیچیش یادشون نمی موند و به یک خانوم مهندس خالی بسنده می کردن!

بخش سوم:  با یکی از آقایون دانشکده رفته بودیم ساختمون پلاسکو لباس بگیریم! واسه این که همه ی بروبکس دست اندر کار عین هم باشن! کامنت های ایشون واقعاْ جادویی بود! می گفتن واسه خانوم ها سارافن بگیریم که روی مانتوشون بپوشن! نمی دونین که جقدر از این کامنتشون دچار شعف شده بودم! (بسی نشاط رفت!)

بخش چهارم:  من فکر می کنم هرکس به اندازه شعورش از امکانات دوروبرش استفاده می کنه! از اول ترم هی دکتر مظاهری اومدن سر کلاس و هی ما رو نصیحت کردن که برین سر ارائه مقالات بشینین! چون از نظر ایشون این ارائه مقالات درست مثل یک آمپولیه که ظرف یک ربع به ما تزریق می شه و ما کلی چیز توی این یک ربع یاد می گیریم! من هم اومدم یک ذره باشعور بازی در بیارم برای همین رفتم سر ارائه مقالات ایرودینامیک کاربردی و اون آخر نشستم! ولی جاتون خالی وسطش هوس لواشک خوردن زد به سرم! خودتون بهتر می دونین که دو طرف لواشک سلفون پیچیده است ...

آخرش یک آقایی برگشت با عصبانیت گفت: این صدای چیه!

بخش پنجم: جرالد همیلتون (!!!) گفته:

Jeri didin't go to school, except on Fridays

با عده ای از دوستان کلیپ های روز افتتاحیه رو درست می کردیم! برای همین جمعه ریخته بودیم دانشگاه! جاتون خالی توی سایت بچه های دکترا نشسته بودیم که درش شیشه ایه! موقع ناهار یک گربه پر رو این قدر خودش رو چسبوند به شیشه که می تونستی از این طرف شیشه یک گربه ی دو بعدی رو مشاهده کنی!

بخش ششم:  امروز ساعت ۷ تا ۹ اختتامیه است! حتی من هم کارت دعوت دارم! فکر کنم باز مهمون کم آوردن قراره ما بریم نقش سیاهی لشکر رو بازی کنیم! خوشبختانه این یک کارو خیلی خوب بلدم!

 

+ نوشته شده توسط ریحانه در پنجشنبه دوم اسفند 1386 و ساعت 8:2 |

RBA NEWS                                                     

برندگان جشنواره ی جوان خوارزمی انتخاب شدند.

پس از یک عالمه روز رقابت تنگاتنگ، با جمع بندی آرا و نظرات داوران، برندگان جشنواره جوان خوارزمی، با معیارهای ابتکار، نوآوری، خلاقیت، کارآفرینی و … برگزیده شدند. این برندگان عبارتند از:

 

جایزه ی اول:

پژوهشگر جوان، جناب آقای عبداللهی، تأسیسات خوابگاه طرشت 2، به علت ابتکار در به کاربردن ابزار و وسایل به درد نخور و غیر قابل استفاده، جایزه اول را به خود اختصاص داد.

                           

                          

 جایزه ی دوم:

جناب آقای عطار، مسئول سایت دانشکده ی مهندسی هوافضای دانشگاه صنعتی شریف به علت معرفی روش های جدید و نو در استفاده از وسایل و ابزار در دسترس، جایزه دوم را به خود اختصاص دادند.

 

                                                                         

                                     

 جایزه ی سوم:

این جایزه نیز به علت استفاده از وسایل دیگر در جایگزینی وسایل فرسوده و از کار افتاده، مشترکا به ساکنین واحد 114 خوابگاه طرشت 2 اختصاص داده شد.

  

             

 

در روزهای آتی، از برندگان، به نحو شایسته، تقدیر به عمل خواهد آمد.

 

+ نوشته شده توسط ریحانه در جمعه نوزدهم بهمن 1386 و ساعت 1:35 |

چند تا فضانورد ...

نه فکر کنم چند تا گردشگر فضایی ...

تازه شاتل از روی زمین بلند شده بود ...

همگی به جز یک نفر روی بالکن (!!!) شاتل ایستاده بودن و بیرون رو تماشا می کردن! بیرون سیاه سیاه بود، پر از ستاره های قشنگ و درخشان! طبق معمول همیشه بحث و جدل به راه بود! یکی از اون هایی که بیرون بود اومد توی شاتل و یک اسپری زد توی دهن اونی که توی شاتل بود! بعد هم اسپری رو بهش نشون داد که با خط خودش نوشته بود: «انجمن تخمه ی آفتابگردان خوران» (!) بعد هم خندید و گفت: «این واسه وقتیه که می خوایم تخمه بخوریم، واسه این که دهنت خشک نشه!»

جای خوابشون، توی شاتل (!) چند تا تختخواب بود که روی زمین چیده بودن (!) حتی دو طبقه هم نبود، آخه شاتلشون خیلی بزرگ بود!  هیچ گونه حفاظ و کمربند و مخلفات دیگه هم نداشت و...

                

همه ی این چرت و پرت ها رو چند شب پیش توی خواب دیدم! با برو بچ رفته بودیم اردو! خوب، می شه گفت یک ذره (!) اردوش متفاوت بود!

 


پ.ن. : به این نتیجه رسیدم که بعد علمی ام(!) داره کم کم غالب می شه، دارم می شم یک موجود تک بعدی!

پ.ن. :  البته از اون جایی که طی چند هفته ی گذشته وزن کم کردم، شاید بهتر باشه بگم: تک بعدی تک سلولی!

پ.ن.: راستی اون کسی که توی دهنش اسپری زدن، منم!

پ.ن.: خوابم یک ذره طولانی تر بود و اون تکه هاییش که سانسور شده خیلی خنده دارن! ولی چون ممکن بود به کسی بر بخوره ننوشتم!

 

+ نوشته شده توسط ریحانه در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 و ساعت 12:22 |

مسابقه شخصیت شناسی

نقاشی زیر را کدام مهندس بااستعداد و خوش قریحه هوافضایی ورودی ۸۲ دانشگاه شریف کشیده است؟

(توجه شود این نقاشی با نرم افزار تخصصی paint کشیده شده = یعنی کم الکی نیست!!!) 

 

          

 

از بین برنگان به قید قرعه، به نفر اول یک فروند هواپیمای F18، به نفر دوم یک فروند هواپیمای برادران رایت، به نفر سوم یک فروند هواپیمای  کشی، به نفر چهارم یک فروند ماکت هواپیما، به نفر پنجم یک فروند بادبادک، به نفر ششم یک فروند آدامس تقدیم خواهد شد.

برای اطلاعات کم تر در این زمینه به وبلاگ زیر مراجعه کنید:

aerospace82.blogfa.com

+ نوشته شده توسط ریحانه در یکشنبه هفتم بهمن 1386 و ساعت 11:14 |
چهارشنبه عصر، یا شاید هم بشه گفت شب، توی دانشگاه برف بازی کردیم!

خوش گذشت!

البته بعدش که خوب فکر کردم دیدم خوشیش واسه این بود که یکی از دوستان رو پیاده کردیم!!!

                    

به هرحال خیلی بده آدم هر دو هفته یک روز بره سرکار( اون هم یک جایی که ساعتی «...» تومان بهش بدن)، توی شورای صنفی هم رای آورده باشه، اون جا هم ماهی ۳۰ هزار تومن بهش بدن، نماینده دانشکده در شورای صنفی دانشگاه هم شده باشه اون وقت به دوست هاش شیرینی نده!

البته قابل توجه است که ایشون چون خیلی آدم معروفی شدن دیگه با ما عکس نمی گیرن برای همین نمایندشون رو فرستادن !!!

                  

 


پ ن. برای دریافت اطلاعات در رابطه با مبلغ درج نشده در «...» با مدیریت این وبلاگ تماس حاصل فرمایید!

+ نوشته شده توسط ریحانه در شنبه پانزدهم دی 1386 و ساعت 11:40 |

بدین وسیله پیروزی آقایان حسین رجبی ، کاظم فیاض بخش  و سرکار خانم نگار نباتیان را در انتخابات شورای صنفی دانشکده­ی مهندسی هوافضای دانشگاه صنعتی شریف تبریک می­گوییم. 

                                                                                                   بر و بچ تایید صلاحیت

                                                                                                               +

                                                                                                   بر و بچ ناظر انتخابات

                                                                                                               +

                                                                                                    برو بچ پای صندوق

                                                                                                              +

                                                                                                 بر و بچ شمارندگان آرا

 

                                      

 

+ نوشته شده توسط ریحانه در چهارشنبه پنجم دی 1386 و ساعت 14:4 |

RBA NEWS                                                       

به علت اعتراض یکی از اساتید دانشکده ی مهندسی هوافضای دانشگاه صنعتی شریف، پست «الاغ ها را بپایید» که در تاریخ 10/4/86 در وبلاگ جیشت گذاشته شده بود، حذف شد!

.

.

.

قابل توجه است که هنوز نام این استاد گرانقدر فاش نشده است!

آن طور که از شواهد و قرائن پیداست، جناب آقای «مسعود عطار» که واسطه­ی این خبر بوده­اند، نام این استاد را می­­دانند!

از این که این هشدار با چند واسطه به نویسنده­ی این وبلاگ رسیده است، خبری در دسترس نیست!

.

.

.

این رو نوشتم که اگه بلایی سرم اومد، بدونین از کجا آب می­خوره!

         

                          

 

 

+ نوشته شده توسط ریحانه در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 و ساعت 14:2 |

RBA NEWS                                                     

ناقص­الخلقه­ترین صندلی دنیا در دانشگاه صنعتی شریف به دنیا آمد!

این صندلی ناقص­الخلقه که در روی پله­های سلف زیست می­کند، بعد از انسان­های 49 کروموزومی، ناقص­الخلقه­ترین موجود روی زمین است.

دانشمندان اعلام کرده­اند که علت به وجود آمدن این صندلی «شکافت هسته­ای» و اشعه­های رادیواکتیو حاصل از آن بوده است.

سازمان انرژی اتمی برای حمایت از چنین موجودات ناقص الخلقه ای،سرسختانه با شکافت هسته ای در ایران مخالفت می کند!

طبق آخرین تحقیقات انجام شده، اشعه­ی رادیواکتیو باعث به وجود آمدن نوزادان نارس، زودرس، دیرس، کم­رس، زیادرس و ناقص­الخلقه می­شود!!!

     

 

+ نوشته شده توسط ریحانه در یکشنبه یازدهم آذر 1386 و ساعت 17:58 |

   RBA NEWS                                         

یک دانشجوی شریفی در سیاهچاله ی زمان به دام افتاد!

این دانشجو با این که پروژه ی CFD و میان ترم آیرودینامیک مافوق صوت داشت، بعد از نشستن بر پشت کامپیوتر در سیاهچاله ی زمان (اینترنت) به دام افتاد!  بعد از جمع آوری این دانشجو از سایت کامپیوتر، برای انجام یک سری آزمایش ها به آزمایشگاه فرستاده شد!

مسئولین ذیربط بعد از انجام آزمایش های مختلف بر روی این دانشجو به این نتیجه رسیدند که او اعتیاد به اینترنت دارد! البته اعتیاد به بادام زمینی از دیگر مواردی بود که بعد از این آزمایش ها مشخص شد!

                

هنوز خبری در رابطه با دیگر موارد اعتیاد به دست ما نرسیده است!

البته آن طور که از شواهد و عکس ها بر می آید، اعتیاد به خریدن انواع لوازم التحریر از دیگر موارد است!

 

+ نوشته شده توسط ریحانه در پنجشنبه هشتم آذر 1386 و ساعت 11:57 |

                                           RBA NEWS

امروز یکی از دانشجویان دانشگاه صنعتی شریف اعلام کرد که روز گذشته بزرگترین تفریح چند ماه گذشته­اش را انجام داده است.

این فرد در پاسخ به خبرنگار ما در رابطه با این تفریح اعلام کرد که این تفریح خریدن دمپایی برای دستشویی سوییتشان بوده!!!

                 

                     

 

در این جا هر گونه ارتباط بین این فرد و دوستان نویسنده ی این وبلاگ را تکذیب می کنیم!

 

+ نوشته شده توسط ریحانه در چهارشنبه هفتم آذر 1386 و ساعت 17:50 |

               RBA  NEWS                                                      

روز گذشته یکی از دانشجویان سرخوش دانشگاه آزاد غیر اسلامی واحد منگل آباد (شریف سابق) که نخواست نامش فاش شود، در حالی که باران شدیدی می آمد بدون چتر به سمت دانشگاه به راه افتاد. این احمق زمانی متوجه وخامت اوضاع شد که در عبور از اولین چاله­ی آب متوجه شد که آب به درون کفش پارچه­ای نفوذ می­کند. این انسان سرخوش مجبور شد به علت آب نوردی که تا رسیدن به کلاس «جریان لزج» انجام داه بود، قبل از ورود به کلاس به مسجد دانشگاه رفته و جوراب هاش را در دستشویی آن جا بچلاند!!!

 

                

 

در این جا هر گونه ارتباط بین این احمق و نویسنده­ی این وبلاگ را تکذیب می­کنیم!

 

+ نوشته شده توسط ریحانه در دوشنبه پنجم آذر 1386 و ساعت 13:28 |

تیتر امروز خبرگزاری RBA:

دیروز برای اولین بار در تاریخ دانشکده ی هوافضای دانشگاه صنعتی شریف دکتر سلطانی در کلاس درس حضور پیدا نکرد!!!

                  

 

پ.ن.: ببخشید که عکسش به جای این که شبیه دکتر سلطانی باشه شبیه دکتر ادیب شده!!!

+ نوشته شده توسط ریحانه در دوشنبه پنجم آذر 1386 و ساعت 8:12 |

امروز چهارشنبه می­باشد، این جا دانشگاه شریف می­باشد[1]. من و زینب و فاطمه و رضا پروری و حاج حسین و  کاظم (شاگرد 30 ام دوران لیسانس که معلوم نیست چه جوری Credit شد!!!) در جشنواره­ی ریشه­های سبز می­باشیم[2].

 

 

جشنواره خیلی خوب می­باشد، چون در همه­ی غرفه­ها (به جز غرفه­ی استان اصفهان!) خوردنی می­باشد. غرفه­ی کردستان پر از حرکات موزون می­باشد. این­جا از ماهواره هم بدتر می­باشد.

 

 

ساعت 1 ظهر می­باشد ما در غرفه­ی آذربایجان شرقی می­باشیم. قرار است کوفته تبریزی کوفت نماییم. این­جا خیلی شلوغ می­باشد، اما همه­ی ما هم وطن می­باشیم برای همین سعی نمی­کنیم همدیگر را هل بدهیم.

ما کوفته تبریزی می­خوریم ولی چون تازگی­ها تن تبریزی­ها به اصفهانی­ها خورده، ما سیر نمی­شویم. برای همین حاج حسین به مناسبتی که به نازگل خانوم ( که تازگی­ها قرار شده با یکی از نام­های «منزل»، «مادر بچه­ها» ، «متعلقه­»، «سرپوشیده» از ایشان یاد کنیم!) مربوط می­باشد، در سگ­پز به ما ناهار می­دهد. حاج حسین خیلی لارج می­باشد. اون هنگام پرداخت فاکتور ، اشک شوق در چشمانش حلقه می­زند.

               

 

 علاوه بر استان­ها، برخی از کشورها و سازمان حفاظت از محیط زیست و گیاهان دارویی و ... هم غرفه­دار می­باشند. چون ما خیلی کشور دوست داشتی می­باشیم از تمام کشورهای معروف و متمدن دنیا این­جا مهمان می­باشند. اسم این کشورها عبارت می­باشد از: فلسطین، سوریه، عراق، لبنان.

 

 ما با آقای پلنگ و خانوم آهو در سازمان حفاظت عکس می­گیریم. خانوم گیاهان دارویی به ما یک شربت می­دهد که گویا X طبیعی می­باشد.

                             

 

             

در غرفه­ی مازندران مسابقه­ی پرتقال خوری می­باشد. تماشاگران تشویق را شروع می­کنند اما چون ما سرخوش می­باشیم به سالن بغلی می­رویم تا موسیقی سیستان را گوش کنیم اصلا هم حرکات موزون از خودمان در نمی­کنیم. در غرفه­ی سیستان یک آدم  5 هزار ساله می­باشد. به چشم خواهری (!) او خیلی خوش تیپ و قد بلند می­باشد!

             

رضا پروری همه­جا فیلم­برداری می­کند،  حس گزارش­گری وجود او را پر می­نماید. اما لبنانی­ها همه­اش در حال خوردن ناهار می­باشند. آقای رضای گزارش­گر می­گوید که فعلاً لبنان اشغال می­باشد. اما چون لبنانی­ها، مثل اهالی گیلان خودمان، خیلی غیور می­باشند، بالاخره لبنان آزاد می­شود و ما با آن­ها گفتگو می­نماییم.

ما خیلی جو گیر می­باشیم. و با همه­ی کلاه­ها عکس میگیریم. کلاه ملت سوریه با لباس و دماغ من ست می­باشد (چون من سرماخورده و خیلی مریض می­باشم!). ولی آقای سوری آن را به من تقدیم نمی­کند. او اصلا جنتلمن نمی­باشد.

                           

 

                          

 

               

                                 

 

آقای غرفه­ی بوشهر یک ساز خاصی را برای من توضیح می­دهد. اما او زدن آن ساز را بلد نمی­باشد. نمی­دانم چرا وقتی از او عکس می­گیرم، او ذوق مرگ می­باشد!

 

          

 

توی غرفه­ی استان هرمزگان یک خانومی گردنبند می­فروشد! اما چون من یک خانوم مهندس علمی می­باشم و در علم غرق می­باشم، اصلا به این جور چیزها توجه نمی­کنم!

 

        

 

        

 

غرفه­گردی ما خیلی طول می­کشد. اما ما بالاخره بی­خیال می­شویم و به سالن مراسم اختتامیه می­ریم. ما روی صندلی می­نشینیم، اما این­جا کم کم تبدیل به کنسرو آدم می­شود.

قرار است سرود ملی پر افتخار کشورمان پخش شود. اما به جای آن یک آقایی در میکروفن خرناس می­کشد.

یک خانوم هول مجری می­باشد. او جمله­های متن را فراموش کرده می­باشد. برای همین صورتش رنگ عوض می­کند.

خانوم صراف که دبیر اجرایی جشنواره می­باشد، به روی سن می­رود، ما هم برای چیزهایی که نه خانوم صراف میفهمد نه ما می­فهمیم، دست می­زنیم.

در تمام طول برنامه یا یک نفر روی سن می­رود و حرف می­زند و یا همان آقای قبلی در میکروفن خرناس می­کشد!!!

جایزه­ها هم داده می­شود، این جایزه­ها یک تندیس بلورین از جنس پلاستیک می­باشد! نماینده­ی کرمانشاه که یک دختر می­باشد. شبیه سیندرلا می­باشد. اما هر دو تا کفشش پایش می­باشد.

در آخر برنامه هم سیستانی­ها حرکات موزون انجام می­دهند. حرکات موزون آن­ها درست مثل رقص ولایت ما (بیرجینیا) می­باشد. اما در این­جا به آن حرکات موزون می­گویند!

بعد از تمام شدن حرکات موزون، سالن مثل بادکنکی که ترکیده باشد، خالی می­شود. همه این­جا در حال خداحافظی و ماچ و بوس می­باشند.

من هم چون سرماخورده­ام و آب دماغم خیلی آویزون می­باشد، زود بیرون می­آیم تا بروم و بخوابم. دانشگاه تاریک می­باشد. این­جا یک دختر و پسر می­باشند. من هم چشمم را می­بندم تا بد آموزی نداشته باشد!!!



[1]  همین این­جا از جناب آقای امیرمهدی ژوله عذر خواهی می­کنم که از سبک اختصاصی ایشون استفاده کردم.

[2]  این جشنواره به منظور معرفی استان­های مختلف کشور، از تاریخ 7 تا 9 آبان ماه، در دانشگاه صنعتی شریف برگزار شد.

+ نوشته شده توسط ریحانه در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 و ساعت 16:17 |

روش پخت «فرم تطبیق۱»:

 

                                   

 

مواد لازم:

  ۱. یک عدد کارنامه با نمرات درخشان (!)

  ۲. یک عدد فرم تطبیق

  ۳. یک عدد خودکار و زیر دستی

  ۴. مقدار زیادی اعصاب

  ۵. یک مسئول آموزش با حوصله

 

 

روش پخت:

 

۱. بعد از دریافت کارنامه و فرم تطبیق، درس­های موجود در کارنامه (۱۴۰واحد ناقابل) را به یک ترتیب  احمقانه­ی دیگر وارد فرم تطبیق کنید!

 

تبصره: برای مرتب کردن درس­ها، آرامش خود را حفظ نمایید. از دادن هرگونه فحش، بد و بیراه و کلمات رکیک به این و آن و خودتان خودداری کنید.

 

۲. بعد از اتمام نوشتار یک نفس راحت بکشید.

 

۳. وارد صف طویل «تطبیق» شوید.

 

۴. انتظار

 

۵. انتظار

.

.

.

.

.

۲۵۷. نوبت شماست! ذوق بی مورد نکنید!

 

۲۵۸. منتظر باشید تا مسئول آموزش همه­ی درس­های و نمرات توی فرم تطبیق را با کارنامه چک نموده و با یک خودکار قرمز رنگ تیک بزند.

 

تبصره: از اخم مسئول آموزش نهراسید! 

 

۲۵۹. فرم را دریافت نموده و خوشحالی نمایید.

 

تبصره: از هرگونه حرکات موزن در هنگام خوشحالی خودداری نمایید.

 

تبصره: از فکر نمودن در رابطه با موارد زیر خودداری کنید:

 

۱. چرا این کار را انجام دادید؟

 

۲. آیا «سیستم کامپیوتری» دانشگاه قابلیت Sort کردن درس­ها، را به نحو مورد نظر در فرم تطبیق ندارد؟!!!

 

۳. «سیستم کامپیوتری» دانشگاه چه قابلیت­هایی دارد؟!!!

 

۴. اصلاً دانشگاه «سیستم کامپیوتری» دارد؟!!!

 



[۱]  برای آن­ها که معنای فرم تطبیق را نمی دانند:

از دانش نامه­ی «ریحانة المعارف» نوشته ادیب قرن بوق هجری، ریحانه بیرجندی خراسانی

فرم تطبیق: چند کاغذ را گویند که به علت کپی شدن متناوب در طی سالیان متمادی، با دستگاه­های فرسوده، قابلیت خوانده شدن (!) ندارد.

این چند کاغذ برای آزار و اذیت فرد فارغ التحصیل در پایان دروه­ی کارشناسی طراحی شده­اند تا فرد در شرف فارغ التحصیلی بداند که در حال دریافت چه مدرک مهمی است!!!

+ نوشته شده توسط ریحانه در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 و ساعت 20:31 |

اطلاعیه

از کلیه دوستان، آشنایان، همکلاسیان محترم و محترمه حتی دشمنان و کسانی که اصلا نمی­شناسمشون خواهشمندم در RUNهای پروژه­ی کارشناسی همراهی بفرمایند!

هر گونه کامپیوتر حتی پنتیوم صفر (!) یا پنتیوم­های زیر صفر هم پذیرفته می­شود!

بعد از تحویل پروژه از همه­ی کسانی که به بنده کمک کردند، به صرف شربت، شیرینی و شام دعوت خواهد شد!

                                                                                                           با تشکر

                                                                                                   مهندس بعد از این (!)

 

+ نوشته شده توسط ریحانه در شنبه دهم شهریور 1386 و ساعت 14:17 |

این «آقای کاظم»، مدیریت گروه Aerospace82، چند روزه که خودش رو خفه کرده که برای این گروه توی وبلاگ پرطرفدار من تبلیغ کنه!

چی کار کنم عادت ندارم دل بچه­ها رو بشکونم!!!

.

.

.

از دوستان خوب هوافضایی ورودی 82، درخواست می­کنم برای کسب اطلاعات بیشتر در رابطه با این گروه جدید به لینک زیر مراجعه کنید:

  http://www.aerospace82.blogfa.com                                  

 

قابل توجه است که این گروه، با گروهی که در بدو ورود به دانشگاه تشکیل دادیم فرق می­فکولد!

 

+ نوشته شده توسط ریحانه در دوشنبه پنجم شهریور 1386 و ساعت 11:7 |

همون طور که قول داده بودم، این هم گزارش تولد حاج حسین:

 

 

جمعه رفتیم کوه!

البته قصدمون از کوه رفتن، تولد گرفتن برای «حاج حسین» بود!

همه­ی دوستان به خودشون فشار آوردن که این برنامه مثل تولد من نشه و کاملاً در جهت «سوپرایز کنون» انجام بشه!

اما من فکر می­کنم از کانال­های مخفی خبرها به «حاج حسین» رسیده بود!!!

این هم عکس حاج حسین، در حالی که کادوی تولدشو پوشیده!!!

 

                                    

 

این عکس رو برای منور کردن وبلاگم گذاشتم!!!

  بعد از مراسم «کادو دادنون» و آب بازی نوبت به کباب کردن و خوردن جوجه­ها رسید که دوستان در این قسمت همکاری بسیار خوبی  داشتن و جوجه ها در چند مرحله توسط رضا و سمیه و محدثه و هومن و حسین و ...  تست می­شد که مبادا یک وقت خراب شده باشن!!!

                                

 

بعد از نوش جان کردن ناهار،  منو چند تا از دوستان به صورت یک گروه اکتشافی برای کشف مناطق ناشناخته به راه افتادیم!

در راه رفت از در مسیر فلش­هایی بود به رنگ قرمز که فکر می­کنم با خون نفرات قبلی که قصد کشف اون مناطق داشتن کشیده شده بود!

ما به تبعیت از کوه پیمایان قبلی به دنبال این فلش­ها به را ه افتادیم، تااین که به قسمت­های بالایی آبشار رسیدیم جایی که مجبور شدیم کفش هامون رو دربیاریم و به کمر شلوارمون ببندیم! (البته بگذریم که بعضی ها کفششون رو انداختن دور گردنشون!)

 

                             

 ولی چشمتون روز بد نبینه در راه برگشت، عقلمون رو دادیم دست یک آدم « ... »[1] و مجبور شدیم از جاهایی بیایم که قبلاً هیچ موجودی از اون جا رد نشده بود!

چون این مناطق ناشناخته بود، ما خودمون براشون اسم انتخاب کردیم! به عنوان مثال:

تنگه­ی کاظم:

 
                
 

دره­ی «عروج»:

 

                

  

و...

 

 

این قدر خوش گذشت و اتفاقهای خوب و جالب مختلفی افتاد که نمیدونم کدومش رو بگم...

فکر کنم همین قدر کافیه که بگم خیلی خوش گذشت...

جای اون هایی که نیومدن واقعاْ خالی بود...

   

                   



[1] هر فحشی که دوست دارید جای این سه نقطه وارد کنید!!!

+ نوشته شده توسط ریحانه در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 و ساعت 12:6 |
گزارش و عکس های تولد «حاج حسین»...

به زودی در :

jisht.blogfa.com

+ نوشته شده توسط ریحانه در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 و ساعت 12:23 |

از اون جایی که یک عده از دوستان از ... روانی شدید رنج می برن و متوجه نشدن که منظورم از پاورپوینت جشن فارغ التحصیلی مربوط اتفاقات توی جشنه من همین جا هرگونه ارتباط بین این پاورپوینت و پاورپوینتی که در خود جشن پخش شد رو تکذیب میکنم

+ نوشته شده توسط ریحانه در شنبه سیزدهم مرداد 1386 و ساعت 8:49 |

جناب آقای «رجبی کوهنکنده» مسئول روابط عمومی فصلنامه ی موج (!)، در گفتگوی روز دهم مرداد ماه به خبرنگار ما فرمود:

"از بانوان عفیفه، ضعیفه، رفیعه، مرفهه، مرتفعه، محترمه، محجبه، مقدمه (!) و ... خواهش میشود که برای چاپ مقالاتشان در فصلنامه ی پربار و علمی «موج» اصرار نفرمایند."

بنا به پیگیری های خبرنگار ما دلیل این امر، نبودن امکانات کافی برای قرار دادن فاصله ای به اندازه ی یک گوسفند، بین مقالات بانوان و آقایان اعلام شده است.

یکی دیگر مسئولین این فصلنامه که نخواست نامش فاش شود، در گفتگو با خبرنگار شایعه پراکن ما گفت:

"اگر قرار باشد فاصله ی مذکور را رعایت کنیم، قیمت فصلنامه از 1000 تومان به 2000 تومان افزایش خواهد یافت. در صورتیکه که همین الان برای فروش مجله به جای 1000 تومان اون رو در روز اول به قیمت 500 تومان و در روز دوم به قیمت 300 تومان در اختیار عموم قرار میدهیم."

بنا بر تحقیقات انجام شده توسط یکی از خبرنگاران، علت عدم حضور برخی از دانشجویان ورودی 82 در جشن فارغ التحصیلی خرداد ماه ،کار بر روی مقالات علمی بوده است که در این فصلنامه به چاپ رسیده است.

آقای «رجبی کوهنکنده» در گفتگو با خبرنگار ما، قصد داشت که ایمیل یکی از این نویسندگان را فاش کند، اما به دلایل امنیتی در نیمه راه پشیمان شد. برای همین، این ایمیل به صورت نصفه به دست ما رسیده است.

 

{…oorian@gmail.com}

 

برای کسب اطلاعات بیشتر و تماس با نویسنده ی مورد نظر به جای سه نقطه در آی-دی بالا حروف مختلف را قرار داده و امتحان بفرمایید. ان شاء الله تعالی به نتیجه برسید. به عنوان مثال:

 

حرف K:

Koorian@gmail.com

حرف Z:

Zoorian@gmail.com

حرف Gh:

Ghoorian@gmail.com

حرف B:

Boorian@gmail.com

 

+ نوشته شده توسط ریحانه در چهارشنبه دهم مرداد 1386 و ساعت 17:22 |
پاور پوینت جشن فارغ التحصیلی آماده شد.

برای کسب اطلاعات بیشتر با من تماس بگیرین!

(حجم: حدود ۹۰ مگابایت)

+ نوشته شده توسط ریحانه در چهارشنبه دهم مرداد 1386 و ساعت 8:53 |

ششم مرداد:

امروز تولد منه! بیست و دو سالم تموم شد و رفتم تو بیست و سه!

از صبح دوستان لطف کردن و با SMS و تلفن و تلگراف و ایمیل و اورکات و پیک و کبوترنامه بر و ... از اقصی نقاط جهان با من تماس میگیرن و تولدم رو تبریک میگن!

البته بعضی ها هم که خیلی لطف دارن از ساعت 00:00 بامداد (!) شروع کردن و با روشهای مختلف، بنده رو در روز تولدم از خواب بیدار کردن و کاری کردن که امسال به یک تولد به یاد ماندنی تبدیل بشه!!!

                    

 

یادم میآد چند وقت پیش یک نفر به من قول داد که تولدم یادش نره، ولی امروز فهمیدم که یادش رفته!!!

هفتم مرداد:

امروز یک روز از تولدم گذشته و همه سعی کردن که با من مهربون باشن، برای همین قرار شد فردا من و نگار و محدثه و فاطمه (بدون حضور هیچ کس دیگری!!!)  بریم پارک...

                              

هشتم مرداد:

امروز دو روز از تولدم گذشته و محدثه ساعت 2 زنگ زد و گفت که 4 بریم پارک !!! (بابا ضایع، بابا مشکوک! من هم که گوشهام درازه! آخه کی ساعت 4 میره پارک!)

من هم کرم ریختم و مخالفت کردم و قرار شد ساعت 5 بریم!

سر ساعت 4:20 یکی از دوستان (که قرار شد نامش فاش نشه، تا بچه ها بتونن هر بلایی که دوست دارن سرش در بیارن!) SMS داد و گفت:

"سلام ... تولدتون مبارک! ببخشید من امروز نمی تونم توی مراسم تولدتون شرکت کنم. به هر حال تولدتون مبارک"

حواب من:

"ببین قرار بود من سورپریز بشم، پس به بچه ها چیزی نگو..."

جواب ایشون:

"آخه حسین گفت قراره ساعت 4 توی دانشگاه جمع بشیم و من فکر کردم شما تا حالا فهمیدین و ..."

...و این جوری بود که امروز وقتی همکلاسیهام ریختن توی پارک، من سعی کردم خودم رو «سورپریز زده» نشون بدم!

البته جای همه خالی، خیلی خوش گذشت! البته قسمت کادو گرفتن، نه قسمت شیرینی دادن!!!

 

از همه ی دوستهای خوبم متشکرم، دوستتون دارم!

امروز یک اتفاق جالب دیگه هم برام افتاد:

 در همون حین که داشتم آماده میشدم که بریم پارک و جواب SMS اون آقای باهوش (که بالا ذکر خیرشون بود!!!) رو می دادم، یکی از دوستان هم SMS میداد و چون من وقت نکردم جوابشو بدم با من قهر کرده! البته امیدوارم وقتی بزرگ(!!!) شد، یادش بره!

+ نوشته شده توسط ریحانه در سه شنبه نهم مرداد 1386 و ساعت 19:19 |

گویند اندر ولایتی «طهران» نام، مکتب­خانه­ای بود «شریف» نام که علوم مختلفه در آن تدریس می­شد و پرورش­یافتگان این مکتب از شوق آموختن علم، جز زدن خرها کار دیگری نمی­کردند.

در میان تمامی این علوم، علم «طراحی طیاره»، علمی بود بی همتا که فرشته­ای(!) «ملائک» نام آن را به بچه­ها تعلیم می­داد! در احوالات او نقل شده است که شاگرد «سقراط» و  «افلاطون» و ««««راسکام»»»» بودی و و همواره و در همه حال در حال خدمت به خلق خدا!!! در کتاب «تاریخ بیهقی» نقل شده است که اگر این مرد خدا، به کسی گیر می­داد، او را رها نمی­نمود، تا ابد!!!

در کلاس این استاد، طیاره­های مختلفی طراحی می­شد، اما سه تن از دلسوختگان راه دانش (که در این جا به شرح احوالاتشان می­پردازیم)، نخبه­گانی بودند منورالفکر (!) که نام

Through out the sky

 را بر خود نهاده بودند. این سه تن عبارتند از:

  1. آن عارفه­ی با عرفان، آن دختر زاده­ی مازندران، محدثه خانوم!

راویان نقل کرده­اند که هرچه علم در جهان بود در نزد او بود اما در طول 4 سال لب نگشود تا مبادا حسودان تنگ نظر و عنودان بد گهر، چشم بد بر او بیندازند!

این فرد روحیه­ی گروه بودی و گویند شعار

The Art of No Thinking

را چراغ راه نمودی و همواره بر طبق آن حرکت می­نمود!

  1. آن عالمه­ی عابده، آن ناجیه­ی هم کلاسان خنگ، آن دختر بی بدیل، فاطمه خانوم!

در احوالات او آمده است که چون وارد این مکتب خانه شد،  غیر از درس خواندن و نوشتن تمرین، کارها کرد!!! وی همیشه شاگرد اول بود و در موسم کپ زدن تمرین­ها خیرش به همه رسید! (خداوند خیرش دهاد!!!)

آن طور که محدثه خانوم در هنگام مرگ خود ذکر کرد ( و در کتاب «تفاسیر علم الطیاره و السیاره» نیز آمده است) فاطمه خانوم نیز شعار

Data Producing Instead of Data Processing

را چراغ راه نموده و از آن تخلف نمی­کرد!

  1. آن مجری بی بدیل، آن خطیب بی­نظیر، آن دختر دیار کویر[1]. ریحانه خاتون!

از کرامات اوست که تا پاسی از شب، سر بر بالین نمی­گذاشت و  «وب گردی» می­نمود تا فردا روز چیزی نویساد و به خلق خدا گیر دهاد!!!

در احوالات او آمده است که دیوانی داشت «جیشت» نام که تمامی اتفاقات را در آن ثبت نموده و روی هر مورخی را ببرد!

او نیز شعار

Data Making in Aerospace Engineering

را چراغ راه کرده و آن را روزی 100 بار با خود تکرار می نمود!

 

چون این سه تن با هم شدند ریحانه خاتون بگفت:

«چه کنیم؟»

محدثه خانوم، بعد از تفکرات عمیقه، جواب بداد:

« طیاره­ای سازیم که پوز خاصریکا را بزنیم!!!»

(گویند خاصریکا جزیره­ای بود که عده­ای خاص در آن زندگی می­کردند ولی بعد از هجوم نخبگان ایرانی بدان جا نام آن را عامریکا نهادند که پس از مکاشفات و مطالعات فراوان به آمریکا تغییر نام داد!)

پس از این گفتِ محدثه خانوم، فاطمه خانوم بانگ برآورد و فغان سر داد و کتاب­های علوم مختلف از جمله «اصول دینامیکی عروج به عرش» ، «دیوان کنترلی شیخ خیاط» ، «طب سازه­ای» و ... را جمع نمود....

چون یک سال بگذشت طیاره­ای طراحی شد، چونان یک مارماهی پرنده، طویل، و چونان فولکس، پر سرعت، که علاوه بر عرش، زیر زمین را هم طی می­نمود!

بعد از طراحی این طیاره، این سه تن خود را از طبقه­ی دهم (!) مکتب­خانه به پایین پرتاب کردند، تا شاید در آن دنیا نیز از وجود ملائکی دیگر استفاده نموده و طیاره­ی بی نظیر دیگری بسازند!

تنها چیزی که از این گروه به جای مانده است، طرحی است که هنگام کار، بر روی دسکتاپ رایانه­ی خود قرار می­دادند و این طرح به آن­ها قوت قلب می­داد!

بعد از مرگ این سه تن، این طرح توسط استاد «حسن سنگ تراش» به سنگ نگاره­ای تبدیل شد و بر سردر مکتب­خانه قرار گرفت، تا شاید چراغی باشد برای جوینگان راه حق و حقیقت!!!

 

باشد که نامشان همیشه بر سر زبان­ها و یادشان همیشه در ذهن­ها

 

 

 

 

 

سنگ­نگاره عهد قدیم، به دست استاد حسن سنگ تراش

این سنگ نگاره نشان دهنده­ی اسرار تجاری گروه

Through Out the Sky

است که پس از سال­ها، فاش شده است.



[1]  سال­ها بعد از مرگ ریحانه خاتون ، نام این شهر کویری، Birjinia State گذاشته شد!

+ نوشته شده توسط ریحانه در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386 و ساعت 23:56 |

تست هوش

نسبت حسین رجبی به نازگل خانوم مثل نسبت:

  1. شقایق است به گودرز
  2. گودرز است به شقایق
  3. اصل 44 است به پیشرفت
  4. کوهنکنده است به کوهنورد
+ نوشته شده توسط ریحانه در دوشنبه هجدهم تیر 1386 و ساعت 9:17 |

خبرهایی به من رسیده که سرکار خانم «نگار خانم» شایعه پراکنی­هایی در رابطه با اسم وبلاگ بنده انجام دادن!! من در این جا هر گونه ارتباط بین اسم وبلاگم و نگار خانوم را تکذیب می­کنم! و از دوستان تقاضا می­کنم که برای کسب اطلاعات بیشتر به خود این­جانب مراجعه نمایند!!!

با تشکر

سر کار خانم «ریحانه خانم»، مدیریت وبلاگ (!)

+ نوشته شده توسط ریحانه در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 و ساعت 11:42 |

سرکار خانم«زهره خانم» بعد از انجام تست روانشنلسی زیر، جلوی چشم خود بنده، به عنوان یک بیمار روانی و قاتل بالفطره شناسایی شدند! لطفاً از هرگونه ارتباط رسمی؛ غیررسمی، دوستانه، غیر دوستانه،صمیمی ، غیر صمیمی و ... با ایشان بپرهیزید!

+ نوشته شده توسط ریحانه در سه شنبه دوازدهم تیر 1386 و ساعت 10:29 |

این متن جوابیه ی آقای «کاظم آقا» به متن « چند نکته ی کوتاه درباره ی برنامه ی دیروز ...» است که با اصرار فراوان ایشان در این جا آمده است!!!

نگارنده: آقای کاظم (هر گونه تشابه اسمی با نامبرده در متن کاملاً اتفاقی می‌باشد.)

با یاد خدا

بر همگان چون روز واضح و آشکار است که اتهامات وارده به آن جناب تنها برای خلاصی از دست شیر ژیان و غرانی بوده است که 4 سال بیشه‌ی دانشکده را از دست اغیار صیانت نموده و مهلت عرض اندام به آن‌ها نداده پس او را به تثلیث و تربیع منتصب کردند تا او را بر دار کرده مقصود خود از این راه ببرند.

نیت ناپاک و قصد شوم دارنده‌ی این وبلاگ در نوشتن متون زهرآگین مشهود بوده ولی برای آن که حجت بر همگان تمام شده و احدی در روز جزا در مقابل دادار بزرگ دعوی حق نداشته باشد دلایلی چند از دریای بیکران حقیقت را بیان کرده، باشد که رهنمون طالبان و چراغ هدایت ره‌گمشدگان قرار گیرد ان شاء الله

و آن‌ها به شرح زیرند:

نخست: در وبلاگ آمده است که کشف حقیقت آن بزرگ‌مرد در کنار مزار شهدا بوده در حالی‌که آن بزرگوار را پای رفتن به آن مکان نبود چرا که دوستانی به عالم معنا ره نیافته گوشی موبایل به دست برای او miss called ها انداختند و او به درخت گل نرسیده دست از طلب بداشت تا با همنفسان خویش در این دنیای خاکی بماند فوقع ما وقع

دویم آن است که اصولاً شهرزاد تنها پرورده‌ی اشتباه سمعی دوستان در مسابقه‌ی بزرگ و بی بدیل پانتومیم بوده است چرا که آن مرد حق (کاظم آقای درون متن و نه کاظم آقای نگارنده) به تحقیق پس از بارها دیدن فیلم کنسرت یانی در آکروپلیس و دیدن جناب شهرداد روحانی در جامه‌ای غیر روحانی در کنار زنان و مردان نامحرم که بصورت مختلط در مجلس لهو بازارگرمی می‌کرده‌اند دیگر او را شخصیت روحانی نمی‌دانسته است و اگر شما جز این فکر می‌کنید حسابتان با کرام‌الکاتبین است.

سیم این که تجلی خدا در یک فرد داستانی دور و دراز است که آن مقام اشارتی فرمود که هر کس بنا به ظرفیت خویش توشه‌‌ی ره برگیرد و او فارغ از نامحرمان (منظور نامحرمان پیام سروش است و نه اقسام دیگر) اسرار فاش کرد و جرم او جز این نبود.

تمت

+ نوشته شده توسط ریحانه در دوشنبه یازدهم تیر 1386 و ساعت 12:0 |

سر آغاز با نام پروردگار                                 خداوند روزی ده روزگار

نویسیم ز یاران خود، این نما                         مثال یکی فیلم در سینما

یکی شامخی خوش تیپ و خوش لباس          کراواتی و خارجی، باکلاس

همه کاره است این جناب وحید                     خنده کجا بید اگر او نبید!

سپس رضا پروری نیکو سرشت                    که گاهی بگوید عبارات زشت

همیشه کار ما لنگ اوست                          دگر عیب هم خط خرچنگ اوست

حسین رجبی بود نامشان                         همه ساله حاجی شدن کارشان

ندارد به خلق جهان احتیاج                         نگفته ست کی میکند ازدواج

مهدی زمانی است هرکول ما                      بود جای او بر سر کول ما

خجالت کش و سر به زیر و نجیب                 سه تا فعل معکوس گفتم عجیب!

زینب خانم بود نامشان                             تلفن به دست و گوشی نشان

دو ساعت اگر پشت خط مانده اید                گمانم از آدمهای درماندهاید

حسین است و خوشینی آخرش                 پر از دانش و فکر باشد سرش

نویسد صد کد متلب به روز                         کسی راز کارش نداند هنوز

نمانده است کاری که این مرد نکرد               فقط باربی و خاله بازی نکرد

لقب نباتیان و نام او است نگار                   جوانی است خوش تیپ و خوش خط و خال

خداوند کل کل گرفته لقب                          تو را میکند توی صندوق عقب

چو سوتی دهد اس اس قهرمان                عوض میشود خلق او ناگهان

ببین ریحانه خانم اسدی کنون                   که او خان والا و ... (!) حیف نون

نویسد مقالات ناب وتمیز                          سرش توی کیس و خودش زیر میز

یکی مسعود آقای پر رمز و راز                    که استاد ما است و اهل نماز

دم ظهر تشریف میآورند                            نهار میخورند و سپس میروند

غلط گیری وبلاگ جیشت ما                      بود کار این مرد پر ادعا

فاطمه خانم کمی ناشی است                  خوراکش طرح و نقاشی است

چنین خانم با سواد و متین                      نویسد مقالات خیلی وزین

کاظم فیاض بخش زورگو                          شده تازگیها شبیه لولو

بود کارش درست و حرفش حساب            شدیداً مجرد بود این جناب

ببخشید که نیستند همه بچه ها          ببخشند این عیب را خوانندهها

الهی که از این همه پشتکار               شود نام ما رو زمین ماندگار

 از جناب آقای باربد شهرکی به علت استفاده و تغییرات ناشایست در شعرشان پوزش میطلبم! از این که با استفاده از شعر ایشان، شرایط اطراف خودم را توصیف کردم، معذرت میخواهم!

 

+ نوشته شده توسط ریحانه در دوشنبه یازدهم تیر 1386 و ساعت 11:48 |

کنسل شدن اردوی شمال دلایل حقوقی و غیر حقوقی بسیاری زیادی داشت، اما طبق آخرین اخبار رسیده از هیئت بازرسی و نظارت، دلایل زیر به عنوان مهم ترین دلایل، اعلام شده است:

  1. بعد از یک شام خوب در کنار دوستان و یک مهمانی دلپذیر، ما اصلاً خودمون دوست نداشتیم که بریم شمال پس برنامه رو کنسل کردیم!
  2. به دلیل مصرف زیاد غذا و روی هم خوری در شام چهارشنبه شب، عده­ای دچار ناراحتی های مزاجی شدند و با این که تمام مدت بعد از شام در دستشویی به سر می­بردند (از ذکر نام معذوریم. (ببخشید آقا وحید خوب نیست اسمت رو این جا بنویسم!)) از شرکت در اردوی شمال بازمانند! ما هم که دلمون نمیومد تنها بریم!
  3. این برنامه از اولش هم دروغی بود تا به مهدی جعفر...(!) بفهمونیم به علت علاقه­ی زیاد بچه­ها، در اردوهای دسته جمعی دانشکده­ای شرکت نکند!
  4. چون پسرهای کلاس ما خیلی خوش تیپ هستند، خوب نبود برن کنار دریا! ممکن بود توی تورهای شکار عروس دریایی گیر کنند!
  5. قد بلندترین پسر کلاس (که از قد بلندترین دختر کلاس فقط 5 سانتی متر بلند تر است!) در اردو شرکت نمی کرد و دخترها هیچ انگیزه­ای برای شرکت در اردو نداشتند و دونه دونه حذف می­شدند!
  6. آقای DirtyDozen به مناسبت مهمونی، خیلی خوش تیپ و مرتب شده بودند و به عبارتی تبدیل به CleanDozen شده بودند، پس حیف بود تا با بردن ایشان به اردوی شمال این نظافت و  تمیزی را نابود کنیم!
  7. به علت این که هنوز بعضی ها یاد نگرفتن که خیابون جای آشغال انداختن نیست، و چیزهایی مثل لنگ کفش، شلوار پاره، پاکت شیر، قوطی کنسرو و... رو در خیابون  رها می کنند، ما دلمون برای اهالی مازندران سوخت و تصمیم گرفتیم که هرکس اردو را در اتاقش در خوابگاه برگزار کند!
  8. بعضی­ها از دوری بعضی­ها خیلی خیلی خیلی ناراحت می­شدند، پس تصمیم گرفتیم به جای این که چند آدم روان­پریش تحویل جامعه بدهیم، از خیر این اردو بگذریم!
  9. این اردو هدفی بود تا بعضی­ها در خوابگاه از خیر اون دمپایی پاره­شون بگذرن و به مناسبت رفتن به اردو یک جفت دمپایی نو تهیه نمایند! بنابراین پس از تهیه­ی دمپایی توسط شخص مورد نظر، اردو کنسل شد!
  10. دلایل بسیار دیگری هم وجود دارد که به دلایل غیر اخلاقی از ذکر آن­ها معذوریم.

در این جا بر خود لازم می­دانیم که از جناب آقای دکتر عابدیان، مسئول خانه­ی معلم تنکابن، ستادهای خبری RBA و AVP، ستاد «سنگ اندازون» و همچنین خانواده­ی محترم رجبی تشکر کنیم.

در پایان از تمامی کسانی که با برگزاری دعای کمیل، ندبه، جوشن کبیر، زیارت عاشورا و ... ، پختن آش نذری، قیمه نذری، سمنوی نذری و ...، دخیل بستن به شاه عبدالعظیم، امازاده داوود، امام زاده صالح و ...، برگزاری برنامه­های حرم تا حرم، راهیان نور و ...، برای کنسل شدن این اردو و جلوگیری از اختلاط بین دخترها و پسرها در مملکت اسلامی و انجام حرکات موزون در اتوبوس، تلاش کردند، بسیار سپاسگزاریم، و برایشان از خداوند اجر فراوان ، صبر جزیل و شفای عاجل خواستاریم!

                                                                                                              با تشکر

                                                                                            ستاد شایعه پراکنی اردوی شمال

+ نوشته شده توسط ریحانه در یکشنبه دهم تیر 1386 و ساعت 9:4 |

دیروز:

  1. جناب آقای کاظم بعد از تفکرات فراوان در کنار مزار شهدای گمنام به این نتیجه رسیدند که خدا در وجود شهرزاد خانم تجلی پیدا کرده است! بنابراین قرار شد برای ایشان یک شهرزاد خانم ابتیاع گردد!!!
  2. با تلاش­های بسیار زیادی که انجام گرفت، اطلاعات بیشتری در رابطه با نازگل خانوم به دست آمد: قد کوتاه، بد حجاب و چشمون سیاه و ...

          و علاوه بر شعرهای قبلی:

          روز توی آغوش غروب مرده بود                     نازگل من گویا خوابش برده بود

          تا اومد اقرار کنه دوسم داره                         دفتر روزگار ورق خورده بود

          اومدی نازگل اما دیر اومدی                         اومدی اما اما دیر اومدی ....

          شعرهای جدیدی هم در این زمینه سروده شد:

 

         آروم آروم آروم                 

             انگاری نازگل به یه حس تازه کرده دچارم      

                          دیگه پیداست از اون چشمای حسین              

                                         که چه رازی پنهون تو سینه داره...

 

         و یا:

 

         نازگل بد حجاب تو مال منی                        می میرم به کسی چشمک بزنی

 

  1. تولد آقا احسان رو هم در کوه جشن گرفتیم! ان شاء الله که عمر پر برکتی داشته باشن!!!

 

                   

+ نوشته شده توسط ریحانه در یکشنبه دهم تیر 1386 و ساعت 8:55 |

جناب آقای ... ، از این که بعد از چهار سال زندگی در دانشگاه صنعتی شریف بالاخره یاد گرفتید که کفش هایتان را سر کلاس در نیاورید و ما را از بوی خوش جوراب­هایتان مستفیض نفرمایید؛ کمال تشکر را داریم!

                                       جمعی از دختران ورودی 82 مهندسی هوافضای دانشگاه صنعتی شریف

 

 

جناب آقای ...، از این که پس از آمارگیری های فراوان در طول این چهار سال، دختر مورد نظر خود را انتخاب کردید، بسیار خوشحالیم و امیدواریم که در روزهای باقیمانده، خصوصاً اردوی شمال، به امر خیر خود جامه­ی عمل بپوشانید  و به ما هم یک شیرینی بدهید!

                                                                             جمعی از همکلاسی­ها، اعم از دختر و پسر

 

 

جناب آقای ...، از این که در طول این چهار سال با شما عکس یادگاری نگرفتیم، بسیار اندوهناک و ناراحتیم، امیدواریم تا پایان این ترم از خر شیطون پایین بیایید و با ما عکس بگیرید و گر نه ممکن است که ما دست به خودکشی دسته جمعی بزنیم!

                                       جمعی از دختران ورودی 82 مهندسی هوافضای دانشگاه صنعتی شریف

 

جناب آقای ...، از این که با قد بلند خود باز هم رشته­ی مهندسی هوافضای شریف را انتخاب کردید و مایه­ی افتخار ما بودید بسیار متشکریم. امیدواریم خداوند باری تعالی در کنار  طول عمر، بر قد شما هم بیفزاید.

                                                                            کمیسیون میانگین گیری قد پسران هوافضایی­

 

 

جناب آقای ...، ما که نتونستیم سحر خانم رو به ریش شما ببندیم، امیدواریم که آب و هوای دانشکده­ی ریاضی به مزاج شما سازگار باشد!!!

                                                      جمعی از هم کلاسی­ها، خصوصاً هم کلاسی­-هم اتاقی­ها(!)

 

 

جناب آقای ...، شما هنوز هم اصلاح نشدید و حموم نمی­روید، پس انتظار دارید که از چی تشکر کنیم!!!

                                                                     همه­ی ورودی­های 82 هوافضا به استثناء خودش(!)

 

 

جناب آقای ...، از این که در طول این چهار سال فاصله­ی یک گوسفند را بین خودتان و دخترها رعایت فرمودید و از به خطر افتادن اسلام جلوگیری کردید، متشکریم!

                                                                             انجمن حمایت از امر معروف و نهی از منکر

 

«دی جی هومن » و گروهش برای اجرای برنامه­های صوتی، تصویری و تفریحی در اردوی شمال، حریف می­طلبند، از متقاضیان خواهشمندیم برای ثبت نام به دبیرخانه اردوی شمال مراجعه نمایند.

                                                                                              «دی جی هومن» و دوستان زبل

 

مسابقه­ی « شربت آبلیمو» به داوری داور محبوب جناب «آقا رضا» در اردوی شمال برگزار خواهد شد، برای پیش ثبت نام این مسابقه به دبیرخانه­ی اردوی شمال مراجعه نمایید.

                                                                                                        دبیرخانه اردوی شمال

 

 

در پایان لازم به ذکر است که نوشته­های درج شده در این ستون، صرفاً تراوشات ذهنی نویسنده وبلاگ است و هیچ گونه مصداق خارجی ندارد!!!

+ نوشته شده توسط ریحانه در شنبه دوم تیر 1386 و ساعت 11:0 |

به گزارش خبرنگار ما، به دنبال دعوت جناب آقای دکتر عابدیان از دانشجویان ورودی 82، برای رفتن به یک سفر تفریحاتی در خطه­ی شمال کشور، و تمایل همگان برای شرکت در این سفر و برگزاری آن به روش خودشان(!!!)، شورشی وسیع در دانشکده مهندسی هوافضا برپا شده است و احزاب مختلفی شکل گرفته است.

عده­ای جلوی دانشکده تحصن کردند و از خورده شدن آب و غذا توسط سایرین جلوگیری به عمل آوردند. این گروه شیوه «شکمی» را بهترین راه مقابله با دیگر گروه­ها اعلام کردند.

یکی دیگر از گروه­ها هم یکی از اتاق­های یونیون را به عنوان پایگاه خود اشغال کرده و اقدام به پذیرفتن نماینده­ی دیگر گروه­ها و مذاکره با آن­ها کرده است.

عده­ی دیگری هم که قصد دارند با مخالفان، با کرامت برخورد کنند اقدام به تشکیل جلسات محرمانه و نیمه محرمانه در جای جای دانشگاه، از جمله مسجد کردند. شایان ذکر است که این حزب به علت وابستگی به گروه­های مختلف، هم اکنون از بیشترین اعضا برخوردار است که البته نیمی ازاین افراد عوامل نفوذی دیگر گروه­ها هستند و نیمی دیگر هم از ترس کتک خوردن از هم اتاقی­هایشان در خوابگاه، به عضویت این گروه درآمده­اند.

 به دنبال این حرکت تاریخی و اقدام نمادین، تصمیم گیری­های مختلفی از سوی جناح­ها، سازمان­ها، گروه­های مختلف صورت گرفته است ما در زیر به بیان چند تا از آن ها می­پردازیم:

گروه کوه: طی برگزاری برنامه­ی کوه­پیمایی در جمعه­ی گذشته با شعار « هوافضا فقط به خاطر تو» با آنان ابراز همدردی کردند. البته گروه کوه در این اقدام از هیچ کدام از احزاب تشکیل شده حمایت نکرده است و این کار را تنها برای حمایت از چنین حرکت­هایی انجام داده است.

مرکز مشاوره­ی دانشجویی: طی اعلامیه­ای از این دانشجویان درخواست کرد تا برای مشاوره به این مرکز مراجعه کنند. البته خطاب این مرکز تنها به یکی از این احزاب بوده است که در این­جا برای حفظ آبرو از ذکر نام این گروه خودداری می­شود.

البته این مرکز اعلام آمادگی کرده است تا با اقدامات کاملاً روانشناسانه، دختران هوافضایی را توجیه کند که به هیچکدام از پسرها برای گرفتن عکس دو نفره پیشنهاد ندهند(!!!).

گروه عکس: این گروه اقدام به برگزاری نمایشگاه عکس­­های دیجیتال این تحصن کرده است در صورتیکه هرکدام از دانشجویان از عکسشون راضی نیستند به دفتر این گروه واقع در ساختمان یونیون مراجعه کرده تا با فتوشاپ براشون عکس رو درست کنیم. اگر هم کلاً ناراضی هستند می­توانیم به جای سرشون، سر محمدرضا گلزار، براد پیت و ... رو بگذاریم.

البته این گروه خاطر نشان کرد که با تکنولوژی­های مختلفی که وارد بازارشده است، هرکدام از آقایون هوافضایی که تمایل دارند، می توانند با پرداخت هزینه­ی بسیار اندک، ازنرم افزار افزایش قد استفاده کنند. به این ترتیب در عکس­ها قدشون افزایش پیدا خواهد کرد.

لازم به ذکر است که قد نرمال پسران هوافضایی یک متر و پنجاه سانتی متر است.

گروه موسیقی: طی خواندن سرودی با مضمون:

هوای خانه چه دلگیر می­شود گاهی

فضای خانه چه دلگیر می­شود گاهی

از این دانشجویان حمایت کردند.

مسئولین دانشکده: طی برگزاری جلسه­ای ده ساعته درپشت درهای کاملاً بسته چون بازهم به این نتیجه رسیدند که بودجه ندارند و قادر به حمایت از هیچ کدام از احزاب تشکیل شده نیستد، تصمیم­گیری در این باره را به جلسه­های بعدی موکول کردند.

جمعیت امام علی: این جمعیت هزینه­ی نیمی از تحصن­های یکی از احزاب را تقبل کرد و قول داد برای نیمه­ی دیگرش هم دست به برگزاری نمایشگاه­های خیریه بزند. این جمعیت از دانشجویان این دانشکده درخواست کرد برای همکاری کاردستی های خود از جمله گلایدرها و .. را برای فروش به این نمایشگاه بیاورند.

کاخ سفید: با انتشار بیانیه­ای 100 صفحه ای این دانشجویان را به عنوان بزرگترین جنایت کار قرن معرفی کرده است و از واژه­ی تروریست برای خطاب به آن­ها استفاده کرده است.

جناح آدم خوارها: از اول هم این بچه­های هوافضا اضافی بودند، بدهید ما بخوریمشان تا مشکل حل شود ( این پیشنهاد در دست بررسی است و به احتمال زیاد به تصویب خواهد رسید!!!)

 

 

+ نوشته شده توسط ریحانه در شنبه دوم تیر 1386 و ساعت 10:57 |

شنبه گذشته جشن فارغ التحصیلیمون بود !

نمی دونم چه جوری این چهار سال به این زودی تمام شد و ما به پایان خط رسیدیم. توی جشن که همه خوشحال بودن، اما تا چند روز بعد حال هممون گرفته بود!

شاید به خاطر این بود که جشنمون عالی بود اما بعدش فهمیدیم که چه بلایی سرمون اومده!

 

    

 

خوبی جشن دلایل خیلی زیادی داشت، ولی مهم­ترین دلیلش شاید این بود که دو تا مجری داشتیم که البته مجری موفق من بودم! و خنگش رضا میرجلیلی بود!

    

            

 

کیکیمون آخر جشن فارغ التحصیلی بود! نگار شونصد روز توی اینترنت گشته بود تا در مورد شکل کیک به نتیجه رسیده بود!

 

                

 

متن ادبی فاطمه همون اول گریه همه رو درآورد...

 

                      

 

ما نمی دونستیم حسین گرجی این قدر هنرمنده

وگر نه زودتر از این حرف ها ازش استفاده میکردیم!!!

 

               

یک شعر قشنگ سروده بودیم برای جشن که البته ایده اش رو از مریم حیدرزاده گرفته بودیم کلی هم با احساس خوندیم، همه حال در وکردن! این هم شعرمون:

روزای خیلی طلایی یادته ؟                                    روز ترس از جدایی یادته ؟

روزای بی غم و غصه یادته ؟                                   ببینم اول قصه یادته ؟

روز اعلام نتایج یادته؟                                            خبر خوش کلاغه یادته ؟

هوافضای شریف آوردی یادته؟                                 ذوق من روز قبولی یادته؟

عصر اون روز اول یادته؟                                           آش می خوردیم و می گفتیم یادته؟

چرتای کتاب درسی یادته؟                                     یادته گفتی می ترسی یادته؟

روزای تحویل تمرین یادته؟                                      شب کپ زدن تمرین یادته؟

اشکال درسی داشتی یادته؟                                 هیچ کس و جز من نداشتی یادته؟

تمرینای استاتیک خوب یادته؟                                 دور آچار خط کشیدیم یادته؟

تا صبح مشق شب نوشتیم یادته؟                          آخرش نمره نداشتیم یادته؟

تقلب تو جیب من بود یادته؟                                   غصه هامون خیلی کم بود یادته؟

مشکل آموزشی داشتیم یادته؟                              ثقفی رو دیدن غدغن بود یادته؟

رویای نمره ی بیست و یادته؟                                  همون رویا که حالا نیست و یادته؟

زدن نمودار منفی یادته؟                                        سیالات و هی افتادی یادته؟

جکای دکتر طیبی رو یادته؟                                     هی می گفت پلگنه رو خوب یادته؟

حرفامون سر کلاسا یادته؟                                      جای من میرفتی بیرون، یادته؟

سیالات با دکتر هجران یادته؟                                  اون همه کوییز می دادیم یادته؟

تاخیر کلاس فرشچی یادته؟                                    هی می گفتی کلاس داشتی یادته؟

کلاس مقاومت مصالح یادته؟                                   صندلی رو میز می داشتن یادته؟

پای اسب رو شکوندن یادته؟                                   خانوم دکتر دامپزشک و یادته؟

می خواستی سوال بپرسی یادته؟                          دکتر کاوه نمی ذاشت و یادته؟

هی می گفت عزیز نمی شه یادته؟                         رات نمی داد تو کلاس و یادته؟      

تحلیل سازه با ادیب و یادته؟                                    مواد و روش های ساخت یادته؟

انگلیسی با لهجه ی یزدی یادته؟                             نوت های ایرو داشتیم یادته؟

سلطانی هی نوشت و پاک کرد یادته؟                      اوس کریم و هی صدا کرد یادته؟

ملائک سوال می پرسید یادته؟                               حس نبود جواب بدی رو یادته؟      

هی می گفت ما خیلی خنگیم یادته؟                      هی می گفت ماها مشنگیم یادته؟

سر کلاس ها زجر کشیدن یادته؟                             طعم مشروطی چشیدن یادته؟      

واسه ده درسا رو خوندن یادته؟                               روزی ده تا چایی خوردن یادته؟

اجرای پشت شیشه یادته؟                                    همونا که خیلی زشته یادته؟

پیچ و مهره های کارگاه یادته؟                                  جریمه اش کیک و کلوچه یادته؟

نمره های خوب گرفتیم یادته؟                                 n نمره رو نمودار رفتیم یادته؟

کلاس ها همش تعطیل بود یادته؟                            غفوریان سرش شلوغ بود یادته؟

آز ترمو با مکانیک یادته؟                                         اونا ما رو دوست نداشتن یادته؟

ثبت نام بدون امضا یادته؟                                        جعل امضای اساتید یادته؟

هنداوتای طراحی سازه یادته؟                                 هی  V-n دیاگرام کشیدیم یادته؟

رضا پروری فوتسال یادته؟                                       سوتی های رضا میرجیل یادته؟

رجب و بازی ندادیم یادته؟                                      مجتبی گل نمی زد رو یادته؟

چیزی خواستیم از خدامون یادته؟                            ترم هفتم یادته؟

استادا حالمون و خوب گرفتن یادته؟                         ترم هفتم یادته؟

فکر فوق این جا نبودن یادته؟                                   ترم هفتم یادته؟

قربانیان و ملائک یادته؟                                          ترم هفتم یادته؟

پورتاکدوست و حداد یادته؟                                      ترم هفتم یادته؟

خواب دیدیم فوق همه اینجان یادته؟                         اما استادا نذاشتن یادته؟

طرح آت ت که حذف شد یادته؟                                چشممون زدن حسودا یادته؟

گفتی ما باید جدا شیم یادته؟                                 گفتی باید بی وفا شیم یادته؟

گفتی این جا یه هوس بود یادته؟                             گفتی خوب بود ولی بس بود یادته؟

من و تو روزا و لحظه ها رو باختیم یادته؟                    ساعتا و هفته ها رو باختیم یادته؟

مشق و درسا رو نخوندیم یادته؟                              اصلاً هیچی یادته؟

حیف شعری که نوشتیم یادته؟                               شعر ما بد هم باشه زیادته...

 

 البته قابل ذکره که بعضی از اساتید محترم نتونستن این شعر رو تحمل کنم، مثل جناب آقای دکتر ثقفی، معاون آموزشی عزیزمون(!!!) که وقتی داشتم شعر رو می خوندم، چشماش لوچ شده بود.

 

برنامه اخباری که محسن علی وردی و مهدی جلال مآب اجرا کردن هم عالی بود!

 

            

 

سه هفته خودمون و خفه کردیم که عکس کوچیکی بچه ها رو جمع کردیم، همین طور عکس هایی که از سال اول با هم گرفته بودیم و احمقی به نام ریحانه درس­هاش و گذاشت کنار و این عکسها رو Powerpoint  کرد. تعریف از خود نباشه، عالی شده بود!!

 

رضا پروری هم چند روز دوره افتاده بود تو دانشکده و از بچه ها فیلم می گرفت، هر کسی یک خاطره قشنگ تعریف کرده بود. این کلیپ هم بی نظیر شده بود!

سه هفته است هی داریم می ریم دم در اتاق استادا و براشون کارت دعوت می بریم و التماسشون می کنیم که بیان، آخر سر هم نصفشون اومدن! ولی مهم این بود که استادهای گل همشون اومدن!

 

          

یک سری از استادها رو هم فقط موقع شام دیدیم!!!

 

           

 

البته موقع شام خوردن علاوه بر غذا حواسشون به چیزهای دیگه هم بود...

مثلاْ مبایلشون...

 

     

 

همه ی بچه ها از دل و جون مایه گذاشتن

کاظم فیاض بخش

حسین رجبی

 زینب محبی

فاطمه پور محمد

مسعود عطار

محمد حسین خوشینی

احسان سرابادانی

و یک عالمه نفر دیگه....

(از اون هاییکه یادم رفت اسمشون و بنویسم معذرت می خوام...)

 

       

 

امیدوارم همه اون هایی که توی جشن بودن هر جا هستن شاد و خوش و پیروز و سربلند باشن...

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط ریحانه در شنبه نوزدهم خرداد 1386 و ساعت 0:34 |

 

 می­شنوی؟

­صدای گام­های عقربه­های سنگین ساعت را می­شنوی؟

چه با شتاب یکدیگر را دنبال می­کنند و چه بی پروا در پی هم حیرانند، می دوند و ما، غافل از این بازی ساده، که گرد زمان را رد چهره­هایمان می­افشاند، گاه و بی گاه می­ایستیم و دفتر حوادثی را که عقربه­ها برایمان به خاطره تبدیل کرده­اند،

ورق می­زنیم...

و اکنون بار دیکر به دفتر خاطراتمان بر خواهیم گشت و این بار صفحه­هایی را خواهیم خواند که در طول چهار سال و در کنار یکدیگر رقم زدیم.

و به شادباش لحظه های شادمان و تا فراموش نکنیم و ساده نینگاریم بازی عقربه ها را، جشن خواهیم گرفت و در کنار یکدیگر،لحظات را ماندگار خواهیم کرد.

وعده ی ما:

شنبه 12/ 3/ 1386 ساعت 16:30 الی 20

آمفی تئاتر مرکزی دانشگاه

+ نوشته شده توسط ریحانه در پنجشنبه سوم خرداد 1386 و ساعت 0:29 |

یک چند روزی با بچه های دانشکده رفتیم یزد، بازدید علمی!!!

البته اگه راستش رو بخواهید گودبای پارتی بچه های ورودی 82 بود. چون به سلامتی داریم فارغ­التحصیل می­شیم!

از ته دل می تونم بگم که یکی از بهترین خاطرات زندگی­ام بود.

چیزهای عجیب خیلی زیادی توی این اردو دیدیم، مثلاً وقتی رفتیم آتشکده­ی زرتشتیان، گفتن که این آتشکده n ساله خاموش نشده و هیزمش از چوب زردآلو تأمین می­شه!

البته شاید وقتی گوشهای ما رو دیدن که یک ذره زیادی دراز بود، تصمیم گرفتن که به ما بگن ....

 

     

 

البته این آتشکده زیادی هم عجیب نبود ولی این یکی رو  ببینید:

 

            

 

و یا این...

 

               

 

این عکس رو توی یکی از سرداب های یزد گرفتیم...

 

         

 

این جا هم باغ دولت آباده...

 

     

 

 

+ نوشته شده توسط ریحانه در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386 و ساعت 20:17 |
استاد عزیز ما دو روز مونده به امتحان تاریخ امتحان رو عوض کرده و دقیقاْ گذاشته روی برنامه ی مسافرت من!!!

این قد رعصبانی هستم که می تونم درسته قورتش بدم!!!!!

نمی دونم به مامانم این ها چی بگم! همه برنامه شونو با برنامه ی من تنظیم کردن!!

این هم از نتایج ترم تابستونی...........

+ نوشته شده توسط ریحانه در شنبه بیست و یکم مرداد 1385 و ساعت 20:5 |
امروز روی بردهای دانشگاه زده بودند:

از برادزانی که آمادگی دفاع ازمردم لبنان و فلسطین را دارند دعوت می شود که به دفتر کانون فرهنگی کوثر مراجعه کنند.

یعنی همه ی مردم کشور ما این قدر خوش بخت هستند که نیاز به هیچ گونه کمک و هم دردی ندارند

خالا فقط باید بریم مردم کشورهای دیگر را نجات بدهیم.

+ نوشته شده توسط ریحانه در سه شنبه دهم مرداد 1385 و ساعت 13:49 |
مردم هم دانشکده دارن ما هم دانشکده داریم...

                      

 

+ نوشته شده توسط ریحانه در دوشنبه دوم مرداد 1385 و ساعت 21:0 |

دیروز رفتیم بازدید از فرودگاه امام خمینی، کلی هم ذوق و شوق داشتیم، ولی نمی دونم چرا توی هر مکان اداری که دراین مملکت پا میذارم، احساس می کنم هیچ کس کاری نمی کنه!!! (شاید من مشکل دارم!)

والا ما توی برج مراقبت هم رفتیم، آقای مهندس... سعی کرد از کلمات قلمبه سلمبه استفاده کنه که ما هیچ چیز نفهمیم! ولی من باز هم می گم که کاری نمی کردن!

روزی توی این فرودگاه فقط و فقط 24الی 30 تا پرواز انجام میشه اون هم فقط از روی یک باند و در زمان های کاملاً مجزا و جالب این که این آقای مهندس بحث Air Traffic Management می کردند!!!! جالب تر این که خودشون رو با فرودگاه ...( که 18000 هکتار از این فرودگاه بزرگتره و برخلاف این ها که فقط یک باند دارن، توی محدوده اش جای سوزن انداختن نیست و روزی 2000 تا پرواز رو مدیریت می کنه) مقایسه می کنند!

یک چیز قابل توجه دیگه! میدونستین که فروزگاه مهرآباد از سال 1375 به بعد مجهز به رادار شده!! همین الان هم که رادار داره خیلی وقت ها ازش استفاده نمی کنه!

فقط می شه گفت ما ایرانی ها لیاقت استفاده از تکنولوژی های جدید رو نداریم!

.

.

.

توی برج مراقبت نگذاشتن که عکس بگیرم (آخه خیلی تجهیزات پیشرفته ای داشتن!) ولی چند تا عکس بیرونش گرفتم!

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط ریحانه در دوشنبه دوم مرداد 1385 و ساعت 20:20 |