امروز چهارشنبه میباشد، این جا دانشگاه شریف میباشد. من و زینب و فاطمه و رضا پروری و حاج حسین و کاظم (شاگرد 30 ام دوران لیسانس که معلوم نیست چه جوری Credit شد!!!) در جشنوارهی ریشههای سبز میباشیم.

جشنواره خیلی خوب میباشد، چون در همهی غرفهها (به جز غرفهی استان اصفهان!) خوردنی میباشد. غرفهی کردستان پر از حرکات موزون میباشد. اینجا از ماهواره هم بدتر میباشد.
ساعت 1 ظهر میباشد ما در غرفهی آذربایجان شرقی میباشیم. قرار است کوفته تبریزی کوفت نماییم. اینجا خیلی شلوغ میباشد، اما همهی ما هم وطن میباشیم برای همین سعی نمیکنیم همدیگر را هل بدهیم.
ما کوفته تبریزی میخوریم ولی چون تازگیها تن تبریزیها به اصفهانیها خورده، ما سیر نمیشویم. برای همین حاج حسین به مناسبتی که به نازگل خانوم ( که تازگیها قرار شده با یکی از نامهای «منزل»، «مادر بچهها» ، «متعلقه»، «سرپوشیده» از ایشان یاد کنیم!) مربوط میباشد، در سگپز به ما ناهار میدهد. حاج حسین خیلی لارج میباشد. اون هنگام پرداخت فاکتور ، اشک شوق در چشمانش حلقه میزند.
علاوه بر استانها، برخی از کشورها و سازمان حفاظت از محیط زیست و گیاهان دارویی و ... هم غرفهدار میباشند. چون ما خیلی کشور دوست داشتی میباشیم از تمام کشورهای معروف و متمدن دنیا اینجا مهمان میباشند. اسم این کشورها عبارت میباشد از: فلسطین، سوریه، عراق، لبنان.
ما با آقای پلنگ و خانوم آهو در سازمان حفاظت عکس میگیریم. خانوم گیاهان دارویی به ما یک شربت میدهد که گویا X طبیعی میباشد.


در غرفهی مازندران مسابقهی پرتقال خوری میباشد. تماشاگران تشویق را شروع میکنند اما چون ما سرخوش میباشیم به سالن بغلی میرویم تا موسیقی سیستان را گوش کنیم اصلا هم حرکات موزون از خودمان در نمیکنیم. در غرفهی سیستان یک آدم 5 هزار ساله میباشد. به چشم خواهری (!) او خیلی خوش تیپ و قد بلند میباشد!

رضا پروری همهجا فیلمبرداری میکند، حس گزارشگری وجود او را پر مینماید. اما لبنانیها همهاش در حال خوردن ناهار میباشند. آقای رضای گزارشگر میگوید که فعلاً لبنان اشغال میباشد. اما چون لبنانیها، مثل اهالی گیلان خودمان، خیلی غیور میباشند، بالاخره لبنان آزاد میشود و ما با آنها گفتگو مینماییم.
ما خیلی جو گیر میباشیم. و با همهی کلاهها عکس میگیریم. کلاه ملت سوریه با لباس و دماغ من ست میباشد (چون من سرماخورده و خیلی مریض میباشم!). ولی آقای سوری آن را به من تقدیم نمیکند. او اصلا جنتلمن نمیباشد.




آقای غرفهی بوشهر یک ساز خاصی را برای من توضیح میدهد. اما او زدن آن ساز را بلد نمیباشد. نمیدانم چرا وقتی از او عکس میگیرم، او ذوق مرگ میباشد!

توی غرفهی استان هرمزگان یک خانومی گردنبند میفروشد! اما چون من یک خانوم مهندس علمی میباشم و در علم غرق میباشم، اصلا به این جور چیزها توجه نمیکنم!


غرفهگردی ما خیلی طول میکشد. اما ما بالاخره بیخیال میشویم و به سالن مراسم اختتامیه میریم. ما روی صندلی مینشینیم، اما اینجا کم کم تبدیل به کنسرو آدم میشود.
قرار است سرود ملی پر افتخار کشورمان پخش شود. اما به جای آن یک آقایی در میکروفن خرناس میکشد.
یک خانوم هول مجری میباشد. او جملههای متن را فراموش کرده میباشد. برای همین صورتش رنگ عوض میکند.
خانوم صراف که دبیر اجرایی جشنواره میباشد، به روی سن میرود، ما هم برای چیزهایی که نه خانوم صراف میفهمد نه ما میفهمیم، دست میزنیم.
در تمام طول برنامه یا یک نفر روی سن میرود و حرف میزند و یا همان آقای قبلی در میکروفن خرناس میکشد!!!
جایزهها هم داده میشود، این جایزهها یک تندیس بلورین از جنس پلاستیک میباشد! نمایندهی کرمانشاه که یک دختر میباشد. شبیه سیندرلا میباشد. اما هر دو تا کفشش پایش میباشد.
در آخر برنامه هم سیستانیها حرکات موزون انجام میدهند. حرکات موزون آنها درست مثل رقص ولایت ما (بیرجینیا) میباشد. اما در اینجا به آن حرکات موزون میگویند!
بعد از تمام شدن حرکات موزون، سالن مثل بادکنکی که ترکیده باشد، خالی میشود. همه اینجا در حال خداحافظی و ماچ و بوس میباشند.
من هم چون سرماخوردهام و آب دماغم خیلی آویزون میباشد، زود بیرون میآیم تا بروم و بخوابم. دانشگاه تاریک میباشد. اینجا یک دختر و پسر میباشند. من هم چشمم را میبندم تا بد آموزی نداشته باشد!!!
+ نوشته شده توسط ریحانه در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 و ساعت
16:17 |