
|
+ نوشته شده توسط ریحانه در جمعه بیست و نهم تیر 1386 و ساعت
11:37 |
چند وقت بود آرزو می کردم که یک کفش نو داشته باشم...
تا این که یک آقایی رو دیدم که اصلاْ پا نداشت... + نوشته شده توسط ریحانه در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 و ساعت
0:32 |
گویند اندر ولایتی «طهران» نام، مکتبخانهای بود «شریف» نام که علوم مختلفه در آن تدریس میشد و پرورشیافتگان این مکتب از شوق آموختن علم، جز زدن خرها کار دیگری نمیکردند. در میان تمامی این علوم، علم «طراحی طیاره»، علمی بود بی همتا که فرشتهای(!) «ملائک» نام آن را به بچهها تعلیم میداد! در احوالات او نقل شده است که شاگرد «سقراط» و «افلاطون» و ««««راسکام»»»» بودی و و همواره و در همه حال در حال خدمت به خلق خدا!!! در کتاب «تاریخ بیهقی» نقل شده است که اگر این مرد خدا، به کسی گیر میداد، او را رها نمینمود، تا ابد!!! در کلاس این استاد، طیارههای مختلفی طراحی میشد، اما سه تن از دلسوختگان راه دانش (که در این جا به شرح احوالاتشان میپردازیم)، نخبهگانی بودند منورالفکر (!) که نام Through out the sky را بر خود نهاده بودند. این سه تن عبارتند از:
راویان نقل کردهاند که هرچه علم در جهان بود در نزد او بود اما در طول 4 سال لب نگشود تا مبادا حسودان تنگ نظر و عنودان بد گهر، چشم بد بر او بیندازند! این فرد روحیهی گروه بودی و گویند شعار The Art of No Thinking را چراغ راه نمودی و همواره بر طبق آن حرکت مینمود!
در احوالات او آمده است که چون وارد این مکتب خانه شد، غیر از درس خواندن و نوشتن تمرین، کارها کرد!!! وی همیشه شاگرد اول بود و در موسم کپ زدن تمرینها خیرش به همه رسید! (خداوند خیرش دهاد!!!) آن طور که محدثه خانوم در هنگام مرگ خود ذکر کرد ( و در کتاب «تفاسیر علم الطیاره و السیاره» نیز آمده است) فاطمه خانوم نیز شعار Data Producing Instead of Data Processing را چراغ راه نموده و از آن تخلف نمیکرد!
از کرامات اوست که تا پاسی از شب، سر بر بالین نمیگذاشت و «وب گردی» مینمود تا فردا روز چیزی نویساد و به خلق خدا گیر دهاد!!! در احوالات او آمده است که دیوانی داشت «جیشت» نام که تمامی اتفاقات را در آن ثبت نموده و روی هر مورخی را ببرد! او نیز شعار Data Making in Aerospace Engineering را چراغ راه کرده و آن را روزی 100 بار با خود تکرار می نمود! چون این سه تن با هم شدند ریحانه خاتون بگفت: «چه کنیم؟» محدثه خانوم، بعد از تفکرات عمیقه، جواب بداد: « طیارهای سازیم که پوز خاصریکا را بزنیم!!!» (گویند خاصریکا جزیرهای بود که عدهای خاص در آن زندگی میکردند ولی بعد از هجوم نخبگان ایرانی بدان جا نام آن را عامریکا نهادند که پس از مکاشفات و مطالعات فراوان به آمریکا تغییر نام داد!) پس از این گفتِ محدثه خانوم، فاطمه خانوم بانگ برآورد و فغان سر داد و کتابهای علوم مختلف از جمله «اصول دینامیکی عروج به عرش» ، «دیوان کنترلی شیخ خیاط» ، «طب سازهای» و ... را جمع نمود.... چون یک سال بگذشت طیارهای طراحی شد، چونان یک مارماهی پرنده، طویل، و چونان فولکس، پر سرعت، که علاوه بر عرش، زیر زمین را هم طی مینمود! بعد از طراحی این طیاره، این سه تن خود را از طبقهی دهم (!) مکتبخانه به پایین پرتاب کردند، تا شاید در آن دنیا نیز از وجود ملائکی دیگر استفاده نموده و طیارهی بی نظیر دیگری بسازند! تنها چیزی که از این گروه به جای مانده است، طرحی است که هنگام کار، بر روی دسکتاپ رایانهی خود قرار میدادند و این طرح به آنها قوت قلب میداد! بعد از مرگ این سه تن، این طرح توسط استاد «حسن سنگ تراش» به سنگ نگارهای تبدیل شد و بر سردر مکتبخانه قرار گرفت، تا شاید چراغی باشد برای جوینگان راه حق و حقیقت!!! باشد که نامشان همیشه بر سر زبانها و یادشان همیشه در ذهنها
سنگنگاره عهد قدیم، به دست استاد حسن سنگ تراش این سنگ نگاره نشان دهندهی اسرار تجاری گروه Through Out the Sky است که پس از سالها، فاش شده است. + نوشته شده توسط ریحانه در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386 و ساعت
23:56 |
فکر کنم حدود یک ماه پیش بود که با چند تا از هم ولایتی ها، به اتفاق دکتر بازاری که برای چند روز تشریف آورده بودن ایران،رفتیم کوه. جاتون خالی خیلی خوش گذشت! «منا» جان قول داد که این عکس ها رو از صاحب دوربین (محمد) بگیره و چون دسترسی به اینترنت پر سرعت داره، بفرسته برای همه دوستان!!! ولی اگه این عکس ها به دست شما رسید به دست ما هم رسید!!! چند روز پیش، پس از تلاش های یک ماهه، از راه های بسیار سری، این عکس ها به دست من رسید!!! چند تا شو می ذارم این جا که دوستانی که عکس ها به دستشون نرسیده (و نمی رسه!!!) حسابی حرص بخورن!!!
+ نوشته شده توسط ریحانه در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 و ساعت
21:50 |
عشق انواع مختلفی داره... هممون توی زندگی چیزها یا آدمهای مختلفی رو دوست داریم. اما بعضی وقتهاست که یک چیزهایی رو دوست داریم که هیچ ارزشی ندارن، یا به یک کسایی دل میبندیم که ... به عبارت بهتر میشه گفت که ما یک جیزی رو دوست داریم، که اگه واقعیت وجودیش رو بشناسیم دیگه دوستش نخواهیم داشت. کار ما درست مثل بچهای که داره یک خوک رو بوس میکنه، در حالیکه حقیقت وجودی خوک رو کشف نکرده!!! به این جور عشق و علاقهها میگن عشق خوکی...
+ نوشته شده توسط ریحانه در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 و ساعت
9:32 |
الهي بنزينت تموم شه و وسط بيابون گير کني و هر کي رد شد از کنارت ماشينش گاز سوز باشه ...!
+ نوشته شده توسط ریحانه در دوشنبه هجدهم تیر 1386 و ساعت
10:17 |
تست هوش نسبت حسین رجبی به نازگل خانوم مثل نسبت:
+ نوشته شده توسط ریحانه در دوشنبه هجدهم تیر 1386 و ساعت
9:17 |
شنبه امروز هوا خیلی گرم و چسبناک دیشب به خاطر گلو درد تا صبح نتونستم بخوابم، احساس می کنم جای یه چیزی یا یه کسی توی زندگی بی روح و خسته کنندم خالیه، ولی نمی دونم چی یا کی... زبونم درد می کنه و با وجود وفور مگس و حشره های چاق بی مزه دیگه میلی برای شکارشون ندارماحساس دلتنگی می کنم یکشنبه از دیروز هیچی نخوردم، گلوم ورم کرده و زبونم پیچ خورده، فکر می کنم آخرین روزای زندگیمه، از خودم و قیافه زشت خودم که هر روز توی آب مرداب مجبور به دیدنشم حالم به هم می خوره، تموم دیشب ناله کردم و اشک ریختم، ولی کسی دلش به حال یک قورباغه دلتنگ نمی سوزه. دوشنبه امروز با دقت بیشتری به هیکل و قیافه و تاولای سبز رنگ روی تنم دقت کردم، همینطور به سوراخای گشاد دماغم و چشمای قلمبیده روی صورت پهنم، حالا بهتر می فهمم که چرا اینقدر تنهام و حتی کسی لگدم نمی کنه، این روزا صدای قلبم از صدای قور قورم بلندتر شده، آه... سه شنبه امروز یک مگس خیلی چاق و گوشتالو نشست روی نوک دماغم ولی بغضی که مدتیه توی گلوم نشسته نذاشت که عکس العملی نشون بدم، با اینکه سه روزه هیچی نخوردم ولی هنوز زنده ام،نمی دونم آخه یک قورباغه چطور می تونه خودکشی کنه، یادمه ننه بزرگ می گفت قورباغه ها بدون سر هم می تونن تا دو روز زنده باشن کاش حداقل اون پرنده ماهیخوار منو می خور، تنم بوی لجن مونده می ده امروز یک اتفاق غیر منتظره و باور نکردنی زندگی منو متحول کرد، ورود یک گروه چند نفری آدم سکوت مرداب و منو به هم ریخت، آدما از قشری بودن که خودشون اسمشونو گذاشتن دختردر حالیکه به نظر من هیچکدومشون تر نبودن، همشون بی نهایت خوشگل بودن , با دماغای کوچولوی تراشیده و چشمای درشت، و چیزی که بیشتر منو تحت تاثیر قرار داد دندونای سفیدشون بود که موقع خندیدنشون برق می زدچیزی که من از داشتن حتی یه دونش محرومم. میون همه اونا یه نفر نظر منو جلب کرد , از همه شون بزرگ تربود و به نظر من با نمک تراحساس می کردم قلبم داره پوست نازک زیر سینه مو پاره می کنه، اون خودش بودهمسفر آرزوهای زندگی من در یک لحظه فراموش نشدنی , اون , اومد طرف من و در حالیکه میخندید و حرفای نامفهومی می زد بقیه رو صدا کرد. من از جام تکون نخوردم و عاشقونه بهش چشم دوختم، با یه تیکه چوب منو انداخت توی یه قوطی شیشه ای و درشو بست، شاید به این خاطر به من دست نزد که تنم بوی خیلی بدی می دادمن بهش حق دادم، خدایا متشکرم , من عشقمو پیدا کردم پنجشنبه فکر می کنم حدود یک شبه که توی این قوطی کوچیک شیشه ای منتظرشم حال خیلی خوبی دارم دیگه گلوم درد نمی کنه و هوس خوردن چند تا مگس چاق زبونمو آب انداخته بالاخره اومد، آه خدای من , بینظیره ... ایندفه منو با دستای قشنگ و داغش برداشت وقتی انگشتای کشیدش پوست زیر شکممو لمس می کرد دوست داشتم از ته گلوم قور قور کنم، چند لحظه بعد منو به پشت روی یک میز سفید و تمیز خوابوند نمی دونستم می خواد با من چیکار کنه ولی هر چی بود احساس بی نهایت داغ و خوبی بود اول دستای منو با ظرافت به دو تا گیره کوچیک روی میز بست و بعد نوک انگشتشو کشید روی پوست زیر گلوم آه ... عزیزم ... چقدر تو لطیفی .. چقدر با احساسی .. اون منو درک می کنه ... بعد که نوبت به پاهام رسید یه خورده خجالت کشیدم ولی با این وجود مطیعانه و رام خودمو سپردم بهش .. من یه عاشق دیوونه و مطیع بودم، پاهای بدقواره و زشتمو با لطافت بی نظیری به گیره های پایینی روی میز بست و در تموم این مدت نگاه های بی تاب و عاشقانش منو دیوونه می کرد می دونستم که ضربان قلبمو از زیر پوست تنم می بینه و لذت می بره، آره عشق من ... این تپش ها به خاطر توئه چند لحظه بیشتر نگذشته بود که نور شدید یه چراغ چشمامو زد و برای چند لحظه دچار کوری شدم، من فکر می کردم معمولا معاشقه های رمانتیک در تاریکی و یا حداقل در سایه روشن انجام می شه ولی معشوق خوش سلیقه من می خواست با این کار به من بفهمونه که زشتی های ظاهری من اصلا براش مهم نیست ... دوست دارم، آه خدای من ... اون فکر می کنه من لباس تنمه ... عزیزم... من ... آخ مهم نیست , خب این یه اشتباه کوچیک بود ... اصلا مهم نیست , معشوق من با ظرافت و عشق با یک تیغ بی نهایت لطیف پوست نازک منو از زیر گلو تا بالای ناف درید و من صبورانه تحمل کردم و هیچی نگفتم ... طفلک حتما فکر می کرد که من زیر این پوست زشت چیز خوشگل تری قایم کردم ولی افسوس ... نمی تونستم به پایین نگاه کنم ولی فهمیدم که اون با چشم های قشنگش قلب کوچکمو که تند تر از ثانیه شمار ساعت دیواریش می زد رو بدون هیچ روکشی می بینه و عشقش به من صد افزون می شه ... آره عزیزم این دل مال خودته ... با حرارت و شوق زاید الوصفی به محتویات شکم من خیره شده بود و من فکر می کنم جنبش های کوچک و رعشه وار قلبم اونو از خود بی خود کرده بود .. به نظر من این صحنه از صحنه عاشقانه کارتون دیو و دلبر هم عاشقونه تر و رویایی تر بود قطره های اشکم آروم روی میز می چکید و با چشم های اشک آلودم سایه حرکت دست معشوقمو به داخل شکمم دنبال می کردم آخخخخخخخخخخخخخخخ .... آخخخخخخخخخخخخخخخخ چند بار فحش های بدی زیر زبون درازم گیر کرد ولی در محضر عشقم به شدت از گفتنش اجتناب کردم، اون داشت از من دلبری می کرد و من باید صبر می کردم فکر می کنم دراین کار کمی زیاده روی کرد و دل کوچکمو به طور کامل برد چند لحظه بیشتر از تحمل دردهای وحشتناک توی سینم نگذشته بود که قلبمو در حالیکه هنوز بی تابانه می تپید میون دست های معشوقم دیدم آه خدای من .. من واقعا نمی دونستم عشقبازی اینقدر درد و خون و خونریزی داره به هر حال کسی که عاشق می شه باید پای همه چیز وایسته و من عاشقانه ایستاده ... نه ... خوابیده بودم معشوق زیبای من .. منو همونطور طاقباز روی میز رها کرد و قلب کوچیکم .. تموم هستیمو ... با خودش برد و چند متر اون طرف تر اونو توی یه طرف شیشه ای کوچیک که فکر می کنم توش کمی هم الکل بود انداخت .. آه عزیزم .. می خواستی فقط مال خودت باشه ... می دونستم توی عشق حسودی هم هست . نمی دونستم تا چند ساعت دیگه زنده ام ولی لذت عاشق بودن رو در همین چند لحظه به طور کامل بردم فقط توی فیلم ها دیده بودم که عاشق و معشوق ها در اولین برخورد برای مدت زیادی لب هاشونو را روی هم می گذارند که معشوق من این کارو نکرد و البته می دونم چرا .. چون من اصلا لب نداشتم توی همین چند لحظه که میل شدید خوردن مگس به سراغم آمده بود مگس های مهربان به طور مستقیم وارد شکم من می شدند و عوض اینکه معده و روده های باریک من آن ها را هضم کند آن ها با مهربانی و شعف خاصی روده های من را هضم می کردند و من عاشقانه از دور به اندام کشیده معشوقه ام می نگریستم ... آه معشوقه ام چند لحظه بعد برگشت و با یک سیخ دل و روده ام به هم مالید و مگس ها را دور کرد .. به شدت دردم آمدفکر می کنم دنبال قلب دیگری می گشت ... عزیزم .. همون یک دونه بود که تو بردیش .. دلبر خوشگلم معشوقه زیبایم .. چراغ را خاموش کرد و از اتاق بیرون رفت و حتی دست های من را باز نکرد تا اشک هایم را پاک کنم ... شاید فکر می کرد من از دستش فرار کنم در حالیکه نمی دانست من بدون دل کجا می توانستم بروم .. دوستت دارم عشق من... جمعه احساس سبکی می کنم و از بین ابرها اندام سلاخی شده ام را روی میز سفید می نگرم، آه .. من یک عاشق کاملم که جانش را با دلش در راه عشقش داداصلا دلم برای خودم نمی سوزد .. بیشتر دلم برای معشوقه ام می سوزد که حالا باید تنها از جاده های زندگی عبور کند ... قور قووور... می دانم که معشوقم شب ها شیشه الکل حاوی قلب مرا که هنوز با یاد عشقم می تپد در آغوش می گیرد و آهسته می گرید آه عزیزم .. من حتی تو را از پس این ابر ها عاشقانه و صادقانه می پرستم، قلبم و تمام هستی ام از آن تو باد زیبای من،امروز بعد از ظهر معشوقم را دیدم که قلبم را زیر میکروسکوپ نگاه می کرد و تند تند چیزهایی می نوشت، می دانم که از عشق من می نویسد و از صداقتم،نزدیک غروب , معشوقه ام وارد همان اتاق با میز سفید شد و وقتی نعش بی جان مرا دید از خود بی خود شد و گیره ها را باز کرد و لنگ مرا گرفت و در حالی که دماغ زیبایش را گرفته بود برایم ... فکر می کنم البته ... گریه کرد ( احتمالا .. چون از این بالا خوب دیده نمی شد ) و مرا در آسمان بیرون از پنجره اتاقش به دست باد و بعد گربه همسایه سپرد و بعد من چیزی را دیدم که برای همیشه در خاطرم ماندمعشوقه مهربانم سریع به اتاقش برگشت و شیشه حاوی الکل که قلب من در آن بود را برداشت و در حالیکه آن را در بین دست هایش گرفته بود لبخند عمیقی زدلبخندی که از نهایت تعجب و عشقش بودقلب من درون الکل تند تند می تپید + نوشته شده توسط ریحانه در شنبه شانزدهم تیر 1386 و ساعت
9:57 |
خبرهایی به من رسیده که سرکار خانم «نگار خانم» شایعه پراکنیهایی در رابطه با اسم وبلاگ بنده انجام دادن!! من در این جا هر گونه ارتباط بین اسم وبلاگم و نگار خانوم را تکذیب میکنم! و از دوستان تقاضا میکنم که برای کسب اطلاعات بیشتر به خود اینجانب مراجعه نمایند!!! با تشکر سر کار خانم «ریحانه خانم»، مدیریت وبلاگ (!) + نوشته شده توسط ریحانه در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 و ساعت
11:42 |
سرکار خانم«زهره خانم» بعد از انجام تست روانشنلسی زیر، جلوی چشم خود بنده، به عنوان یک بیمار روانی و قاتل بالفطره شناسایی شدند! لطفاً از هرگونه ارتباط رسمی؛ غیررسمی، دوستانه، غیر دوستانه،صمیمی ، غیر صمیمی و ... با ایشان بپرهیزید! + نوشته شده توسط ریحانه در سه شنبه دوازدهم تیر 1386 و ساعت
10:29 |
غذای مورد علاقه ی من خورشت کرفسه! ولی امروز یک جا خوندم که کرفس انرژی منفی داره، یعنی مقدار انرژی لازم برای هضم شدن اون بیشتر از انرژی به دست آمده از اونه! بگو پس چرا وقتی خورشت کرفس می خورم خسته می شم! + نوشته شده توسط ریحانه در سه شنبه دوازدهم تیر 1386 و ساعت
10:21 |
|
|