تبليغاتX
جیشت!
 

       

+ نوشته شده توسط ریحانه در جمعه بیست و نهم تیر 1386 و ساعت 11:37 |
چند وقت بود آرزو می کردم که یک کفش نو داشته باشم...

تا این که یک آقایی رو دیدم که اصلاْ پا نداشت...

+ نوشته شده توسط ریحانه در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 و ساعت 0:32 |

گویند اندر ولایتی «طهران» نام، مکتب­خانه­ای بود «شریف» نام که علوم مختلفه در آن تدریس می­شد و پرورش­یافتگان این مکتب از شوق آموختن علم، جز زدن خرها کار دیگری نمی­کردند.

در میان تمامی این علوم، علم «طراحی طیاره»، علمی بود بی همتا که فرشته­ای(!) «ملائک» نام آن را به بچه­ها تعلیم می­داد! در احوالات او نقل شده است که شاگرد «سقراط» و  «افلاطون» و ««««راسکام»»»» بودی و و همواره و در همه حال در حال خدمت به خلق خدا!!! در کتاب «تاریخ بیهقی» نقل شده است که اگر این مرد خدا، به کسی گیر می­داد، او را رها نمی­نمود، تا ابد!!!

در کلاس این استاد، طیاره­های مختلفی طراحی می­شد، اما سه تن از دلسوختگان راه دانش (که در این جا به شرح احوالاتشان می­پردازیم)، نخبه­گانی بودند منورالفکر (!) که نام

Through out the sky

 را بر خود نهاده بودند. این سه تن عبارتند از:

  1. آن عارفه­ی با عرفان، آن دختر زاده­ی مازندران، محدثه خانوم!

راویان نقل کرده­اند که هرچه علم در جهان بود در نزد او بود اما در طول 4 سال لب نگشود تا مبادا حسودان تنگ نظر و عنودان بد گهر، چشم بد بر او بیندازند!

این فرد روحیه­ی گروه بودی و گویند شعار

The Art of No Thinking

را چراغ راه نمودی و همواره بر طبق آن حرکت می­نمود!

  1. آن عالمه­ی عابده، آن ناجیه­ی هم کلاسان خنگ، آن دختر بی بدیل، فاطمه خانوم!

در احوالات او آمده است که چون وارد این مکتب خانه شد،  غیر از درس خواندن و نوشتن تمرین، کارها کرد!!! وی همیشه شاگرد اول بود و در موسم کپ زدن تمرین­ها خیرش به همه رسید! (خداوند خیرش دهاد!!!)

آن طور که محدثه خانوم در هنگام مرگ خود ذکر کرد ( و در کتاب «تفاسیر علم الطیاره و السیاره» نیز آمده است) فاطمه خانوم نیز شعار

Data Producing Instead of Data Processing

را چراغ راه نموده و از آن تخلف نمی­کرد!

  1. آن مجری بی بدیل، آن خطیب بی­نظیر، آن دختر دیار کویر[1]. ریحانه خاتون!

از کرامات اوست که تا پاسی از شب، سر بر بالین نمی­گذاشت و  «وب گردی» می­نمود تا فردا روز چیزی نویساد و به خلق خدا گیر دهاد!!!

در احوالات او آمده است که دیوانی داشت «جیشت» نام که تمامی اتفاقات را در آن ثبت نموده و روی هر مورخی را ببرد!

او نیز شعار

Data Making in Aerospace Engineering

را چراغ راه کرده و آن را روزی 100 بار با خود تکرار می نمود!

 

چون این سه تن با هم شدند ریحانه خاتون بگفت:

«چه کنیم؟»

محدثه خانوم، بعد از تفکرات عمیقه، جواب بداد:

« طیاره­ای سازیم که پوز خاصریکا را بزنیم!!!»

(گویند خاصریکا جزیره­ای بود که عده­ای خاص در آن زندگی می­کردند ولی بعد از هجوم نخبگان ایرانی بدان جا نام آن را عامریکا نهادند که پس از مکاشفات و مطالعات فراوان به آمریکا تغییر نام داد!)

پس از این گفتِ محدثه خانوم، فاطمه خانوم بانگ برآورد و فغان سر داد و کتاب­های علوم مختلف از جمله «اصول دینامیکی عروج به عرش» ، «دیوان کنترلی شیخ خیاط» ، «طب سازه­ای» و ... را جمع نمود....

چون یک سال بگذشت طیاره­ای طراحی شد، چونان یک مارماهی پرنده، طویل، و چونان فولکس، پر سرعت، که علاوه بر عرش، زیر زمین را هم طی می­نمود!

بعد از طراحی این طیاره، این سه تن خود را از طبقه­ی دهم (!) مکتب­خانه به پایین پرتاب کردند، تا شاید در آن دنیا نیز از وجود ملائکی دیگر استفاده نموده و طیاره­ی بی نظیر دیگری بسازند!

تنها چیزی که از این گروه به جای مانده است، طرحی است که هنگام کار، بر روی دسکتاپ رایانه­ی خود قرار می­دادند و این طرح به آن­ها قوت قلب می­داد!

بعد از مرگ این سه تن، این طرح توسط استاد «حسن سنگ تراش» به سنگ نگاره­ای تبدیل شد و بر سردر مکتب­خانه قرار گرفت، تا شاید چراغی باشد برای جوینگان راه حق و حقیقت!!!

 

باشد که نامشان همیشه بر سر زبان­ها و یادشان همیشه در ذهن­ها

 

 

 

 

 

سنگ­نگاره عهد قدیم، به دست استاد حسن سنگ تراش

این سنگ نگاره نشان دهنده­ی اسرار تجاری گروه

Through Out the Sky

است که پس از سال­ها، فاش شده است.



[1]  سال­ها بعد از مرگ ریحانه خاتون ، نام این شهر کویری، Birjinia State گذاشته شد!

+ نوشته شده توسط ریحانه در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386 و ساعت 23:56 |
 فکر کنم حدود یک ماه پیش بود که با چند تا از هم ولایتی ها، به اتفاق دکتر بازاری که برای چند روز تشریف آورده بودن ایران،رفتیم کوه. جاتون خالی خیلی خوش گذشت!

«منا» جان قول داد که این عکس ها رو از صاحب دوربین (محمد) بگیره و چون دسترسی به اینترنت پر سرعت داره، بفرسته برای همه دوستان!!!

ولی اگه این عکس ها به دست شما رسید به دست ما هم رسید!!!

چند روز پیش، پس از تلاش های یک ماهه، از راه های بسیار سری، این عکس ها به دست من رسید!!! چند تا شو می ذارم این جا که دوستانی که عکس ها به دستشون نرسیده (و نمی رسه!!!) حسابی حرص بخورن!!!

                   

                 

                  

                  

+ نوشته شده توسط ریحانه در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 و ساعت 21:50 |

عشق انواع مختلفی داره...

هممون توی زندگی چیزها یا آدم­های مختلفی رو دوست داریم. اما بعضی وقت­هاست که یک چیزهایی رو دوست داریم که هیچ ارزشی ندارن، یا به یک کسایی دل می­بندیم که ...

به عبارت بهتر می­شه گفت که ما یک جیزی رو دوست داریم، که اگه واقعیت وجودیش رو بشناسیم دیگه دوستش نخواهیم داشت. کار ما درست مثل بچه­ای که داره یک خوک رو بوس می­کنه، در حالیکه حقیقت وجودی خوک رو کشف نکرده!!!

به این جور عشق و علاقه­ها میگن عشق خوکی...

    

                                            

می خواستم یک چیزی رو بگم اما نشد! من اصلاً ادبی نویس نیستم! بهتره همون چرت و پرت های طنزگونه ام رو بنویسم!!!

+ نوشته شده توسط ریحانه در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 و ساعت 9:32 |
الهي بنزينت تموم شه و وسط بيابون گير کني و هر کي رد شد از کنارت ماشينش گاز سوز باشه ...!
+ نوشته شده توسط ریحانه در دوشنبه هجدهم تیر 1386 و ساعت 10:17 |

تست هوش

نسبت حسین رجبی به نازگل خانوم مثل نسبت:

  1. شقایق است به گودرز
  2. گودرز است به شقایق
  3. اصل 44 است به پیشرفت
  4. کوهنکنده است به کوهنورد
+ نوشته شده توسط ریحانه در دوشنبه هجدهم تیر 1386 و ساعت 9:17 |

شنبه

امروز هوا خیلی گرم و چسبناک دیشب به خاطر گلو درد تا صبح نتونستم بخوابم، احساس می کنم جای یه چیزی یا یه کسی توی زندگی بی روح و خسته کنندم خالیه، ولی نمی دونم چی یا کی...  

زبونم درد می کنه و با وجود وفور مگس و حشره های چاق بی مزه دیگه میلی برای شکارشون ندارماحساس دلتنگی می کنم

یکشنبه

از دیروز هیچی نخوردم، گلوم ورم کرده و زبونم پیچ خورده، فکر می کنم آخرین روزای زندگیمه، از خودم و قیافه زشت خودم که هر روز توی آب مرداب مجبور به دیدنشم حالم به هم می خوره، تموم دیشب ناله کردم و اشک ریختم، ولی کسی دلش به حال یک قورباغه دلتنگ نمی سوزه.

 دوشنبه

امروز با دقت بیشتری به هیکل و قیافه و تاولای سبز رنگ روی تنم دقت کردم، همینطور به سوراخای گشاد دماغم و چشمای قلمبیده روی صورت پهنم، حالا بهتر می فهمم که چرا اینقدر تنهام و حتی کسی لگدم نمی کنه، این روزا صدای قلبم از صدای قور قورم بلندتر شده، آه...

سه شنبه

امروز یک مگس خیلی چاق و گوشتالو نشست روی نوک دماغم ولی بغضی که مدتیه توی گلوم نشسته نذاشت که عکس العملی نشون بدم، با اینکه سه روزه هیچی نخوردم ولی هنوز زنده ام،نمی دونم آخه یک قورباغه چطور می تونه خودکشی کنه، یادمه ننه بزرگ می گفت قورباغه ها بدون سر هم می تونن تا دو روز زنده باشن کاش حداقل اون پرنده ماهیخوار منو می خور،  تنم بوی لجن مونده می ده
 
چهارشنبه

امروز یک اتفاق غیر منتظره و باور نکردنی زندگی منو متحول کرد، ورود یک گروه چند نفری آدم سکوت مرداب و منو به هم ریخت، آدما از قشری بودن که خودشون اسمشونو گذاشتن دختردر حالیکه به نظر من هیچکدومشون تر نبودن، همشون بی نهایت خوشگل بودن , با دماغای کوچولوی تراشیده و چشمای درشت، و چیزی که بیشتر منو تحت تاثیر قرار داد دندونای سفیدشون بود که موقع خندیدنشون برق می زدچیزی که من از داشتن حتی یه دونش محرومم. میون همه اونا یه نفر نظر منو جلب کرد , از همه شون بزرگ تربود و به نظر من با نمک تراحساس می کردم قلبم داره پوست نازک زیر سینه مو پاره می کنه، اون خودش بودهمسفر آرزوهای زندگی من در یک لحظه فراموش نشدنی , اون , اومد طرف من و در حالیکه می­خندید و حرفای نامفهومی می زد بقیه رو صدا کرد. من از جام تکون نخوردم و عاشقونه بهش چشم دوختم، با یه تیکه چوب منو انداخت توی یه قوطی شیشه ای و درشو بست، شاید به این خاطر به من دست نزد که تنم بوی خیلی بدی می دادمن بهش حق دادم، خدایا متشکرم , من عشقمو پیدا کردم

پنجشنبه

فکر می کنم حدود یک شبه که توی این قوطی کوچیک شیشه ای منتظرشم حال خیلی خوبی دارم دیگه گلوم درد نمی کنه و هوس خوردن چند تا مگس چاق زبونمو آب انداخته بالاخره اومد، آه خدای من , بی­نظیره ...

ایندفه منو با دستای قشنگ و داغش برداشت وقتی انگشتای کشیدش پوست زیر شکممو لمس می کرد دوست داشتم از ته گلوم قور قور کنم، چند لحظه بعد منو به پشت روی یک میز سفید و تمیز خوابوند نمی­ دونستم می خواد با من چیکار کنه ولی هر چی بود احساس بی نهایت داغ و خوبی بود اول دستای منو با ظرافت به دو تا گیره کوچیک روی میز بست و بعد نوک انگشتشو کشید روی پوست زیر گلوم آه ... عزیزم ... چقدر تو لطیفی .. چقدر با احساسی .. اون منو درک می کنه ... بعد که نوبت به پاهام رسید یه خورده خجالت کشیدم ولی با این وجود مطیعانه و رام خودمو سپردم بهش .. من یه عاشق دیوونه و مطیع بودم، پاهای بدقواره و زشتمو با لطافت بی نظیری به گیره های پایینی روی میز بست و در تموم این مدت نگاه های بی تاب و عاشقانش منو دیوونه می کرد می دونستم که ضربان قلبمو از زیر پوست تنم می بینه و لذت می بره، آره عشق من ... این تپش ها به خاطر توئه چند لحظه بیشتر نگذشته بود که نور شدید یه چراغ چشمامو زد و برای چند لحظه دچار کوری شدم، من فکر می کردم معمولا معاشقه های رمانتیک در تاریکی و یا حداقل در سایه روشن انجام می شه ولی معشوق خوش سلیقه من می خواست با این کار به من بفهمونه که زشتی های ظاهری من اصلا براش مهم نیست ... دوست دارم، آه خدای من ... اون فکر می کنه من لباس تنمه ... عزیزم... من ... آخ مهم نیست , خب این یه اشتباه کوچیک بود ... اصلا مهم نیست , معشوق من با ظرافت و عشق با یک تیغ بی نهایت لطیف پوست نازک منو از زیر گلو تا بالای ناف درید و من صبورانه تحمل کردم و هیچی نگفتم ... طفلک حتما فکر می کرد که من زیر این پوست زشت چیز خوشگل تری قایم کردم ولی افسوس ... نمی تونستم به پایین نگاه کنم ولی فهمیدم که اون با چشم های قشنگش قلب کوچکمو که تند تر از ثانیه شمار ساعت دیواریش می زد رو بدون هیچ روکشی می بینه و عشقش به من صد افزون می شه ... آره عزیزم این دل مال خودته ... با حرارت و شوق زاید الوصفی به محتویات شکم من خیره شده بود و من فکر می کنم جنبش های کوچک و رعشه وار قلبم اونو از خود بی خود کرده بود .. به نظر من این صحنه از صحنه عاشقانه کارتون دیو و دلبر هم عاشقونه تر و رویایی تر بود قطره های اشکم آروم روی میز می چکید و با چشم های اشک آلودم سایه حرکت دست معشوقمو به داخل شکمم دنبال می کردم

آخخخخخخخخخخخخخخخ .... آخخخخخخخخخخخخخخخخ

چند بار فحش های بدی زیر زبون درازم گیر کرد ولی در محضر عشقم به شدت از گفتنش اجتناب کردم، اون داشت از من دلبری می کرد و من باید صبر می کردم فکر می کنم دراین کار کمی زیاده روی کرد و دل کوچکمو به طور کامل برد چند لحظه بیشتر از تحمل دردهای وحشتناک توی سینم نگذشته بود که قلبمو در حالیکه هنوز بی تابانه می تپید میون دست های معشوقم دیدم آه خدای من .. من واقعا نمی دونستم عشقبازی اینقدر درد و خون و خونریزی داره به هر حال کسی که عاشق می شه باید پای همه چیز وایسته و من عاشقانه ایستاده ... نه ... خوابیده بودم معشوق زیبای من .. منو همونطور طاقباز روی میز رها کرد و قلب کوچیکم .. تموم هستیمو ... با خودش برد و چند متر اون طرف تر اونو توی یه طرف شیشه ای کوچیک که فکر می کنم توش کمی هم الکل بود انداخت .. آه عزیزم .. می خواستی فقط مال خودت باشه ... می دونستم توی عشق حسودی هم هست . نمی دونستم تا چند ساعت دیگه زنده ام ولی لذت عاشق بودن رو در همین چند لحظه به طور کامل بردم فقط توی فیلم ها دیده بودم که عاشق و معشوق ها در اولین برخورد برای مدت زیادی لب هاشونو را روی هم می گذارند که معشوق من این کارو نکرد و البته می دونم چرا .. چون من اصلا لب نداشتم توی همین چند لحظه که میل شدید خوردن مگس به سراغم آمده بود مگس های مهربان به طور مستقیم وارد شکم من می شدند و عوض اینکه معده و روده های باریک من آن ها را هضم کند آن ها با مهربانی و شعف خاصی روده های من را هضم می کردند و من عاشقانه از دور به اندام کشیده معشوقه ام می نگریستم ... آه معشوقه ام چند لحظه بعد برگشت و با یک سیخ دل و روده ام به هم مالید و مگس ها را دور کرد .. به شدت دردم آمدفکر می کنم دنبال قلب دیگری می گشت ... عزیزم .. همون یک دونه بود که تو بردیش .. دلبر خوشگلم معشوقه زیبایم .. چراغ را خاموش کرد و از اتاق بیرون رفت و حتی دست های من را باز نکرد تا اشک هایم را پاک کنم ... شاید فکر می کرد من از دستش فرار کنم در حالیکه نمی دانست من بدون دل کجا می توانستم بروم .. دوستت دارم عشق من...

جمعه

احساس سبکی می کنم و از بین ابرها اندام سلاخی شده ام را روی میز سفید می نگرم، آه .. من یک عاشق کاملم که جانش را با دلش در راه عشقش داداصلا دلم برای خودم نمی سوزد .. بیشتر دلم برای معشوقه ام می سوزد که حالا باید تنها از جاده های زندگی عبور کند ...

قور قووور...

می دانم که معشوقم شب ها شیشه الکل حاوی قلب مرا که هنوز با یاد عشقم می تپد در آغوش می گیرد و آهسته می گرید آه عزیزم .. من حتی تو را از پس این ابر ها عاشقانه و صادقانه می پرستم، قلبم و تمام هستی ام از آن تو باد

زیبای من،امروز بعد از ظهر معشوقم را دیدم که قلبم را زیر میکروسکوپ نگاه می کرد و تند تند چیزهایی می نوشت، می دانم که از عشق من می نویسد و از صداقتم،نزدیک غروب , معشوقه ام وارد همان اتاق با میز سفید شد و وقتی نعش بی جان مرا دید از خود بی خود شد و گیره ها را باز کرد و لنگ مرا گرفت و در حالی که دماغ زیبایش را گرفته بود برایم ... فکر می کنم البته ... گریه کرد ( احتمالا .. چون از این بالا خوب دیده نمی شد ) و مرا در آسمان بیرون از پنجره اتاقش به دست باد و بعد گربه همسایه سپرد و بعد من چیزی را دیدم که برای همیشه در خاطرم ماندمعشوقه مهربانم سریع به اتاقش برگشت و شیشه حاوی الکل که قلب من در آن بود را برداشت و در حالیکه آن را در بین دست هایش گرفته بود لبخند عمیقی زدلبخندی که از نهایت تعجب و عشقش بودقلب من درون الکل تند تند می تپید ...

+ نوشته شده توسط ریحانه در شنبه شانزدهم تیر 1386 و ساعت 9:57 |

خبرهایی به من رسیده که سرکار خانم «نگار خانم» شایعه پراکنی­هایی در رابطه با اسم وبلاگ بنده انجام دادن!! من در این جا هر گونه ارتباط بین اسم وبلاگم و نگار خانوم را تکذیب می­کنم! و از دوستان تقاضا می­کنم که برای کسب اطلاعات بیشتر به خود این­جانب مراجعه نمایند!!!

با تشکر

سر کار خانم «ریحانه خانم»، مدیریت وبلاگ (!)

+ نوشته شده توسط ریحانه در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 و ساعت 11:42 |

سرکار خانم«زهره خانم» بعد از انجام تست روانشنلسی زیر، جلوی چشم خود بنده، به عنوان یک بیمار روانی و قاتل بالفطره شناسایی شدند! لطفاً از هرگونه ارتباط رسمی؛ غیررسمی، دوستانه، غیر دوستانه،صمیمی ، غیر صمیمی و ... با ایشان بپرهیزید!

+ نوشته شده توسط ریحانه در سه شنبه دوازدهم تیر 1386 و ساعت 10:29 |

غذای مورد علاقه ی من خورشت کرفسه!

ولی امروز یک جا خوندم که کرفس انرژی منفی داره، یعنی مقدار انرژی لازم برای هضم شدن اون بیشتر از انرژی به دست آمده از اونه!

بگو پس چرا وقتی خورشت کرفس می خورم خسته می شم!

+ نوشته شده توسط ریحانه در سه شنبه دوازدهم تیر 1386 و ساعت 10:21 |

سوالی رو که در پایین مشاهده می کنید و یک تست روان شناسی است. متن را با دقت بخوانید، تک تک کلمات در جواب نهایی تاثیر دارند:

یک زن در مراسم ختم مادر خود، مردی را می بیند که قبلا او را نمی شناخت. او با خود اندیشید که این مرد بسیار جذاب است. او با خود گفت او همان مرد رویایی من است و در همان جا عاشق او می شود. اما هیچگاه از او تقاضای شماره نمی کند و دیگر آن مرد را نمی بیند. چند روز بعد او خواهر خود را می کشد. به نظر شما انگیزه ی او از قتل خواهر خود چه بوده است؟

چند دقیقه با خود فکر کنید

پاسخ صحيح در زیر نوشته شده است


v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
v
و اما پاسخ: آن زن امید داشت که در مراسم ختم خواهرش شاید ان مرد را دوباره ببیند. اگر توانستيد به این سوال پاسخ صحیح بدهید احتمالا شما یک بیمار روانی یا
psychopath هستید. یکی از بزگترین روانشناسان آمریکایی این تست را بر روی افراد زیادی انجام داد تا به این نتیجه برسد که چه کسانی پاسخ صحیح می دهند. نکته ی جالب اینکه اکثر قاتل های سریالی به راحتی و سرعت توانستند جواب صحیح بدهند. بنابراین اگر پاسخ شما صحیح بود احتمالا شما یکی از قاتل های سریالی آینده خواهید بود! مبارک است.

 

 

+ نوشته شده توسط ریحانه در دوشنبه یازدهم تیر 1386 و ساعت 12:49 |

این متن جوابیه ی آقای «کاظم آقا» به متن « چند نکته ی کوتاه درباره ی برنامه ی دیروز ...» است که با اصرار فراوان ایشان در این جا آمده است!!!

نگارنده: آقای کاظم (هر گونه تشابه اسمی با نامبرده در متن کاملاً اتفاقی می‌باشد.)

با یاد خدا

بر همگان چون روز واضح و آشکار است که اتهامات وارده به آن جناب تنها برای خلاصی از دست شیر ژیان و غرانی بوده است که 4 سال بیشه‌ی دانشکده را از دست اغیار صیانت نموده و مهلت عرض اندام به آن‌ها نداده پس او را به تثلیث و تربیع منتصب کردند تا او را بر دار کرده مقصود خود از این راه ببرند.

نیت ناپاک و قصد شوم دارنده‌ی این وبلاگ در نوشتن متون زهرآگین مشهود بوده ولی برای آن که حجت بر همگان تمام شده و احدی در روز جزا در مقابل دادار بزرگ دعوی حق نداشته باشد دلایلی چند از دریای بیکران حقیقت را بیان کرده، باشد که رهنمون طالبان و چراغ هدایت ره‌گمشدگان قرار گیرد ان شاء الله

و آن‌ها به شرح زیرند:

نخست: در وبلاگ آمده است که کشف حقیقت آن بزرگ‌مرد در کنار مزار شهدا بوده در حالی‌که آن بزرگوار را پای رفتن به آن مکان نبود چرا که دوستانی به عالم معنا ره نیافته گوشی موبایل به دست برای او miss called ها انداختند و او به درخت گل نرسیده دست از طلب بداشت تا با همنفسان خویش در این دنیای خاکی بماند فوقع ما وقع

دویم آن است که اصولاً شهرزاد تنها پرورده‌ی اشتباه سمعی دوستان در مسابقه‌ی بزرگ و بی بدیل پانتومیم بوده است چرا که آن مرد حق (کاظم آقای درون متن و نه کاظم آقای نگارنده) به تحقیق پس از بارها دیدن فیلم کنسرت یانی در آکروپلیس و دیدن جناب شهرداد روحانی در جامه‌ای غیر روحانی در کنار زنان و مردان نامحرم که بصورت مختلط در مجلس لهو بازارگرمی می‌کرده‌اند دیگر او را شخصیت روحانی نمی‌دانسته است و اگر شما جز این فکر می‌کنید حسابتان با کرام‌الکاتبین است.

سیم این که تجلی خدا در یک فرد داستانی دور و دراز است که آن مقام اشارتی فرمود که هر کس بنا به ظرفیت خویش توشه‌‌ی ره برگیرد و او فارغ از نامحرمان (منظور نامحرمان پیام سروش است و نه اقسام دیگر) اسرار فاش کرد و جرم او جز این نبود.

تمت

+ نوشته شده توسط ریحانه در دوشنبه یازدهم تیر 1386 و ساعت 12:0 |

سر آغاز با نام پروردگار                                 خداوند روزی ده روزگار

نویسیم ز یاران خود، این نما                         مثال یکی فیلم در سینما

یکی شامخی خوش تیپ و خوش لباس          کراواتی و خارجی، باکلاس

همه کاره است این جناب وحید                     خنده کجا بید اگر او نبید!

سپس رضا پروری نیکو سرشت                    که گاهی بگوید عبارات زشت

همیشه کار ما لنگ اوست                          دگر عیب هم خط خرچنگ اوست

حسین رجبی بود نامشان                         همه ساله حاجی شدن کارشان

ندارد به خلق جهان احتیاج                         نگفته ست کی میکند ازدواج

مهدی زمانی است هرکول ما                      بود جای او بر سر کول ما

خجالت کش و سر به زیر و نجیب                 سه تا فعل معکوس گفتم عجیب!

زینب خانم بود نامشان                             تلفن به دست و گوشی نشان

دو ساعت اگر پشت خط مانده اید                گمانم از آدمهای درماندهاید

حسین است و خوشینی آخرش                 پر از دانش و فکر باشد سرش

نویسد صد کد متلب به روز                         کسی راز کارش نداند هنوز

نمانده است کاری که این مرد نکرد               فقط باربی و خاله بازی نکرد

لقب نباتیان و نام او است نگار                   جوانی است خوش تیپ و خوش خط و خال

خداوند کل کل گرفته لقب                          تو را میکند توی صندوق عقب

چو سوتی دهد اس اس قهرمان                عوض میشود خلق او ناگهان

ببین ریحانه خانم اسدی کنون                   که او خان والا و ... (!) حیف نون

نویسد مقالات ناب وتمیز                          سرش توی کیس و خودش زیر میز

یکی مسعود آقای پر رمز و راز                    که استاد ما است و اهل نماز

دم ظهر تشریف میآورند                            نهار میخورند و سپس میروند

غلط گیری وبلاگ جیشت ما                      بود کار این مرد پر ادعا

فاطمه خانم کمی ناشی است                  خوراکش طرح و نقاشی است

چنین خانم با سواد و متین                      نویسد مقالات خیلی وزین

کاظم فیاض بخش زورگو                          شده تازگیها شبیه لولو

بود کارش درست و حرفش حساب            شدیداً مجرد بود این جناب

ببخشید که نیستند همه بچه ها          ببخشند این عیب را خوانندهها

الهی که از این همه پشتکار               شود نام ما رو زمین ماندگار

 از جناب آقای باربد شهرکی به علت استفاده و تغییرات ناشایست در شعرشان پوزش میطلبم! از این که با استفاده از شعر ایشان، شرایط اطراف خودم را توصیف کردم، معذرت میخواهم!

 

+ نوشته شده توسط ریحانه در دوشنبه یازدهم تیر 1386 و ساعت 11:48 |

کنسل شدن اردوی شمال دلایل حقوقی و غیر حقوقی بسیاری زیادی داشت، اما طبق آخرین اخبار رسیده از هیئت بازرسی و نظارت، دلایل زیر به عنوان مهم ترین دلایل، اعلام شده است:

  1. بعد از یک شام خوب در کنار دوستان و یک مهمانی دلپذیر، ما اصلاً خودمون دوست نداشتیم که بریم شمال پس برنامه رو کنسل کردیم!
  2. به دلیل مصرف زیاد غذا و روی هم خوری در شام چهارشنبه شب، عده­ای دچار ناراحتی های مزاجی شدند و با این که تمام مدت بعد از شام در دستشویی به سر می­بردند (از ذکر نام معذوریم. (ببخشید آقا وحید خوب نیست اسمت رو این جا بنویسم!)) از شرکت در اردوی شمال بازمانند! ما هم که دلمون نمیومد تنها بریم!
  3. این برنامه از اولش هم دروغی بود تا به مهدی جعفر...(!) بفهمونیم به علت علاقه­ی زیاد بچه­ها، در اردوهای دسته جمعی دانشکده­ای شرکت نکند!
  4. چون پسرهای کلاس ما خیلی خوش تیپ هستند، خوب نبود برن کنار دریا! ممکن بود توی تورهای شکار عروس دریایی گیر کنند!
  5. قد بلندترین پسر کلاس (که از قد بلندترین دختر کلاس فقط 5 سانتی متر بلند تر است!) در اردو شرکت نمی کرد و دخترها هیچ انگیزه­ای برای شرکت در اردو نداشتند و دونه دونه حذف می­شدند!
  6. آقای DirtyDozen به مناسبت مهمونی، خیلی خوش تیپ و مرتب شده بودند و به عبارتی تبدیل به CleanDozen شده بودند، پس حیف بود تا با بردن ایشان به اردوی شمال این نظافت و  تمیزی را نابود کنیم!
  7. به علت این که هنوز بعضی ها یاد نگرفتن که خیابون جای آشغال انداختن نیست، و چیزهایی مثل لنگ کفش، شلوار پاره، پاکت شیر، قوطی کنسرو و... رو در خیابون  رها می کنند، ما دلمون برای اهالی مازندران سوخت و تصمیم گرفتیم که هرکس اردو را در اتاقش در خوابگاه برگزار کند!
  8. بعضی­ها از دوری بعضی­ها خیلی خیلی خیلی ناراحت می­شدند، پس تصمیم گرفتیم به جای این که چند آدم روان­پریش تحویل جامعه بدهیم، از خیر این اردو بگذریم!
  9. این اردو هدفی بود تا بعضی­ها در خوابگاه از خیر اون دمپایی پاره­شون بگذرن و به مناسبت رفتن به اردو یک جفت دمپایی نو تهیه نمایند! بنابراین پس از تهیه­ی دمپایی توسط شخص مورد نظر، اردو کنسل شد!
  10. دلایل بسیار دیگری هم وجود دارد که به دلایل غیر اخلاقی از ذکر آن­ها معذوریم.

در این جا بر خود لازم می­دانیم که از جناب آقای دکتر عابدیان، مسئول خانه­ی معلم تنکابن، ستادهای خبری RBA و AVP، ستاد «سنگ اندازون» و همچنین خانواده­ی محترم رجبی تشکر کنیم.

در پایان از تمامی کسانی که با برگزاری دعای کمیل، ندبه، جوشن کبیر، زیارت عاشورا و ... ، پختن آش نذری، قیمه نذری، سمنوی نذری و ...، دخیل بستن به شاه عبدالعظیم، امازاده داوود، امام زاده صالح و ...، برگزاری برنامه­های حرم تا حرم، راهیان نور و ...، برای کنسل شدن این اردو و جلوگیری از اختلاط بین دخترها و پسرها در مملکت اسلامی و انجام حرکات موزون در اتوبوس، تلاش کردند، بسیار سپاسگزاریم، و برایشان از خداوند اجر فراوان ، صبر جزیل و شفای عاجل خواستاریم!

                                                                                                              با تشکر

                                                                                            ستاد شایعه پراکنی اردوی شمال

+ نوشته شده توسط ریحانه در یکشنبه دهم تیر 1386 و ساعت 9:4 |

دیروز:

  1. جناب آقای کاظم بعد از تفکرات فراوان در کنار مزار شهدای گمنام به این نتیجه رسیدند که خدا در وجود شهرزاد خانم تجلی پیدا کرده است! بنابراین قرار شد برای ایشان یک شهرزاد خانم ابتیاع گردد!!!
  2. با تلاش­های بسیار زیادی که انجام گرفت، اطلاعات بیشتری در رابطه با نازگل خانوم به دست آمد: قد کوتاه، بد حجاب و چشمون سیاه و ...

          و علاوه بر شعرهای قبلی:

          روز توی آغوش غروب مرده بود                     نازگل من گویا خوابش برده بود

          تا اومد اقرار کنه دوسم داره                         دفتر روزگار ورق خورده بود

          اومدی نازگل اما دیر اومدی                         اومدی اما اما دیر اومدی ....

          شعرهای جدیدی هم در این زمینه سروده شد:

 

         آروم آروم آروم                 

             انگاری نازگل به یه حس تازه کرده دچارم      

                          دیگه پیداست از اون چشمای حسین              

                                         که چه رازی پنهون تو سینه داره...

 

         و یا:

 

         نازگل بد حجاب تو مال منی                        می میرم به کسی چشمک بزنی

 

  1. تولد آقا احسان رو هم در کوه جشن گرفتیم! ان شاء الله که عمر پر برکتی داشته باشن!!!

 

                   

+ نوشته شده توسط ریحانه در یکشنبه دهم تیر 1386 و ساعت 8:55 |

حافظ یک روز صبح از خواب که بیدار می شد و باد دل انگیز صبح گاهی به صورتش می خورد و شاخه نبات خانم براش یک اسفند دود می کرد، حس شعر گفتنش می گرفت و چون از قضای روزگار خوش قریحه هم بود وقتی این چهار تا کلمه رو می ذاشت کنار هم چیز خوبی از کار در میومد! شاید از گفتن خیلی از اونها هیچ منظور خاصی نداشت!

اما ادبای این دوره زمونه وقتی شعر حافظ رو بررسی می کنن برای هر کلمه­اش هزار و یک جور معنی درمیارن!

من هم به هر حال چون دست کمی از حافظ ندارم، یک روز گرم تابستانی وقتی از خواب بعدازظهر بیدار می شم و  هم اتاقی عزیزم برام چایی میذاره و من نمی­خورم، حس طنزم می­گیره و شروع می کنم به نوشتن. من هم مثل حافظ از نوشتن بسیاری از کلامات و جملات منظور خاصی ندارم ...

ولی...

مثل این که در مورد پست «به مناسبت آخرین روزهای کنار هم بودن...» دعواهای زیادی بین بچه ها اتفاق افتاده و چون من خیلی آدم مهمی هستم و وبلاگم هم خیلی قشنگه همه دوست دارن بگن که یکی از اون قسمتهای این متن درباره ی اون ها بوده!!!

خصوصاً در مورد قضیه ی کفش که همه سرش دعوا دارن! همه از اون روز تا به دانشکده می رسن کفششون رو در میارن!!!

من منظورم هیچ کس خاصی نبود ولی سوء ظن بچه ها به آقای ... و جناب آقای «حسین آقای رجبی کوهنکنده» است!!!

امیدوارم این قضیه­ی کفش باعث دعوای بین دوستان و قتل عام برخی از نوابغ مملکت نشه!!!

در مورد قضیه ی اقای داماد هم که پس از 4 سال تحقیق دختر مرود نظرشون رو انتخاب کردن، منظورم آقای ... بود و این دفعه واقعاً منظور داشتم! ولی آقای «مسعود اقا» خیلی دوست دارن که این قضیه یک جوری به ایشون ربط پیدا کنه! حالا پیدا کنید پرتقال فروش را!!!

 

+ نوشته شده توسط ریحانه در دوشنبه چهارم تیر 1386 و ساعت 10:10 |

ببینید سرویس بهداشتی چه نمی کنه!!! 

این عکس رو یکی از هم ولایتی ها گرفته که ازشون ممنونیم!!!

 

+ نوشته شده توسط ریحانه در دوشنبه چهارم تیر 1386 و ساعت 10:6 |

جناب آقای ... ، از این که بعد از چهار سال زندگی در دانشگاه صنعتی شریف بالاخره یاد گرفتید که کفش هایتان را سر کلاس در نیاورید و ما را از بوی خوش جوراب­هایتان مستفیض نفرمایید؛ کمال تشکر را داریم!

                                       جمعی از دختران ورودی 82 مهندسی هوافضای دانشگاه صنعتی شریف

 

 

جناب آقای ...، از این که پس از آمارگیری های فراوان در طول این چهار سال، دختر مورد نظر خود را انتخاب کردید، بسیار خوشحالیم و امیدواریم که در روزهای باقیمانده، خصوصاً اردوی شمال، به امر خیر خود جامه­ی عمل بپوشانید  و به ما هم یک شیرینی بدهید!

                                                                             جمعی از همکلاسی­ها، اعم از دختر و پسر

 

 

جناب آقای ...، از این که در طول این چهار سال با شما عکس یادگاری نگرفتیم، بسیار اندوهناک و ناراحتیم، امیدواریم تا پایان این ترم از خر شیطون پایین بیایید و با ما عکس بگیرید و گر نه ممکن است که ما دست به خودکشی دسته جمعی بزنیم!

                                       جمعی از دختران ورودی 82 مهندسی هوافضای دانشگاه صنعتی شریف

 

جناب آقای ...، از این که با قد بلند خود باز هم رشته­ی مهندسی هوافضای شریف را انتخاب کردید و مایه­ی افتخار ما بودید بسیار متشکریم. امیدواریم خداوند باری تعالی در کنار  طول عمر، بر قد شما هم بیفزاید.

                                                                            کمیسیون میانگین گیری قد پسران هوافضایی­

 

 

جناب آقای ...، ما که نتونستیم سحر خانم رو به ریش شما ببندیم، امیدواریم که آب و هوای دانشکده­ی ریاضی به مزاج شما سازگار باشد!!!

                                                      جمعی از هم کلاسی­ها، خصوصاً هم کلاسی­-هم اتاقی­ها(!)

 

 

جناب آقای ...، شما هنوز هم اصلاح نشدید و حموم نمی­روید، پس انتظار دارید که از چی تشکر کنیم!!!

                                                                     همه­ی ورودی­های 82 هوافضا به استثناء خودش(!)

 

 

جناب آقای ...، از این که در طول این چهار سال فاصله­ی یک گوسفند را بین خودتان و دخترها رعایت فرمودید و از به خطر افتادن اسلام جلوگیری کردید، متشکریم!

                                                                             انجمن حمایت از امر معروف و نهی از منکر

 

«دی جی هومن » و گروهش برای اجرای برنامه­های صوتی، تصویری و تفریحی در اردوی شمال، حریف می­طلبند، از متقاضیان خواهشمندیم برای ثبت نام به دبیرخانه اردوی شمال مراجعه نمایند.

                                                                                              «دی جی هومن» و دوستان زبل

 

مسابقه­ی « شربت آبلیمو» به داوری داور محبوب جناب «آقا رضا» در اردوی شمال برگزار خواهد شد، برای پیش ثبت نام این مسابقه به دبیرخانه­ی اردوی شمال مراجعه نمایید.

                                                                                                        دبیرخانه اردوی شمال

 

 

در پایان لازم به ذکر است که نوشته­های درج شده در این ستون، صرفاً تراوشات ذهنی نویسنده وبلاگ است و هیچ گونه مصداق خارجی ندارد!!!

+ نوشته شده توسط ریحانه در شنبه دوم تیر 1386 و ساعت 11:0 |

به گزارش خبرنگار ما، به دنبال دعوت جناب آقای دکتر عابدیان از دانشجویان ورودی 82، برای رفتن به یک سفر تفریحاتی در خطه­ی شمال کشور، و تمایل همگان برای شرکت در این سفر و برگزاری آن به روش خودشان(!!!)، شورشی وسیع در دانشکده مهندسی هوافضا برپا شده است و احزاب مختلفی شکل گرفته است.

عده­ای جلوی دانشکده تحصن کردند و از خورده شدن آب و غذا توسط سایرین جلوگیری به عمل آوردند. این گروه شیوه «شکمی» را بهترین راه مقابله با دیگر گروه­ها اعلام کردند.

یکی دیگر از گروه­ها هم یکی از اتاق­های یونیون را به عنوان پایگاه خود اشغال کرده و اقدام به پذیرفتن نماینده­ی دیگر گروه­ها و مذاکره با آن­ها کرده است.

عده­ی دیگری هم که قصد دارند با مخالفان، با کرامت برخورد کنند اقدام به تشکیل جلسات محرمانه و نیمه محرمانه در جای جای دانشگاه، از جمله مسجد کردند. شایان ذکر است که این حزب به علت وابستگی به گروه­های مختلف، هم اکنون از بیشترین اعضا برخوردار است که البته نیمی ازاین افراد عوامل نفوذی دیگر گروه­ها هستند و نیمی دیگر هم از ترس کتک خوردن از هم اتاقی­هایشان در خوابگاه، به عضویت این گروه درآمده­اند.

 به دنبال این حرکت تاریخی و اقدام نمادین، تصمیم گیری­های مختلفی از سوی جناح­ها، سازمان­ها، گروه­های مختلف صورت گرفته است ما در زیر به بیان چند تا از آن ها می­پردازیم:

گروه کوه: طی برگزاری برنامه­ی کوه­پیمایی در جمعه­ی گذشته با شعار « هوافضا فقط به خاطر تو» با آنان ابراز همدردی کردند. البته گروه کوه در این اقدام از هیچ کدام از احزاب تشکیل شده حمایت نکرده است و این کار را تنها برای حمایت از چنین حرکت­هایی انجام داده است.

مرکز مشاوره­ی دانشجویی: طی اعلامیه­ای از این دانشجویان درخواست کرد تا برای مشاوره به این مرکز مراجعه کنند. البته خطاب این مرکز تنها به یکی از این احزاب بوده است که در این­جا برای حفظ آبرو از ذکر نام این گروه خودداری می­شود.

البته این مرکز اعلام آمادگی کرده است تا با اقدامات کاملاً روانشناسانه، دختران هوافضایی را توجیه کند که به هیچکدام از پسرها برای گرفتن عکس دو نفره پیشنهاد ندهند(!!!).

گروه عکس: این گروه اقدام به برگزاری نمایشگاه عکس­­های دیجیتال این تحصن کرده است در صورتیکه هرکدام از دانشجویان از عکسشون راضی نیستند به دفتر این گروه واقع در ساختمان یونیون مراجعه کرده تا با فتوشاپ براشون عکس رو درست کنیم. اگر هم کلاً ناراضی هستند می­توانیم به جای سرشون، سر محمدرضا گلزار، براد پیت و ... رو بگذاریم.

البته این گروه خاطر نشان کرد که با تکنولوژی­های مختلفی که وارد بازارشده است، هرکدام از آقایون هوافضایی که تمایل دارند، می توانند با پرداخت هزینه­ی بسیار اندک، ازنرم افزار افزایش قد استفاده کنند. به این ترتیب در عکس­ها قدشون افزایش پیدا خواهد کرد.

لازم به ذکر است که قد نرمال پسران هوافضایی یک متر و پنجاه سانتی متر است.

گروه موسیقی: طی خواندن سرودی با مضمون:

هوای خانه چه دلگیر می­شود گاهی

فضای خانه چه دلگیر می­شود گاهی

از این دانشجویان حمایت کردند.

مسئولین دانشکده: طی برگزاری جلسه­ای ده ساعته درپشت درهای کاملاً بسته چون بازهم به این نتیجه رسیدند که بودجه ندارند و قادر به حمایت از هیچ کدام از احزاب تشکیل شده نیستد، تصمیم­گیری در این باره را به جلسه­های بعدی موکول کردند.

جمعیت امام علی: این جمعیت هزینه­ی نیمی از تحصن­های یکی از احزاب را تقبل کرد و قول داد برای نیمه­ی دیگرش هم دست به برگزاری نمایشگاه­های خیریه بزند. این جمعیت از دانشجویان این دانشکده درخواست کرد برای همکاری کاردستی های خود از جمله گلایدرها و .. را برای فروش به این نمایشگاه بیاورند.

کاخ سفید: با انتشار بیانیه­ای 100 صفحه ای این دانشجویان را به عنوان بزرگترین جنایت کار قرن معرفی کرده است و از واژه­ی تروریست برای خطاب به آن­ها استفاده کرده است.

جناح آدم خوارها: از اول هم این بچه­های هوافضا اضافی بودند، بدهید ما بخوریمشان تا مشکل حل شود ( این پیشنهاد در دست بررسی است و به احتمال زیاد به تصویب خواهد رسید!!!)

 

 

+ نوشته شده توسط ریحانه در شنبه دوم تیر 1386 و ساعت 10:57 |

وقتی تازه وارد دانشگاه شده بودم و تازه از نشریه­ی «ردپای سمپاد» دل کنده بودم، تلاش­ کردم که کارهام رو با نشریه­ی «کاج» ادامه بدم، یک متلبی نوشتم که در شماره­ی اول یا دوم این نشریه­ی ناکام(!!!) چاپ شد:

« گذشت اون روزهایی که ...»

این متلب در واقع خداحافظی با دوران خوب دبیرستان بود. اون موقع فکر نمی­کردم که هیچ دورانی توی زندگیمو به اندازه­ی اون دوران دوست داشته باشم.

با وجود تمام اتفاقاتی که در چند هفته­ی گذشته افتاده و دوستان الطاف خودشون رو شامل حال ما کردن(!!!)، حالا دوباره به همون حال و هوا رسیدم و باز هم باید بگم:

« گذشت اون روزهایی که ...»

امیدورام آخر همه­ی دوره­های زندگیمون جوری باشه که از تموم شدنش ناراحت باشیم...

 

 

+ نوشته شده توسط ریحانه در شنبه دوم تیر 1386 و ساعت 10:23 |